تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
ابد مدت آن مثنوى را به قالب طبع درآوردند و تعدد يافت . چون مشتمل بر مدايح و مناقب بود لازم دانست كه برخى از آنها را تمينا در اين كتاب نگارد :

در توحيد گويد

به نام خداوند داناى فرد * كه از خاك آدم پديدار كرد يكى را به قدرت ز خاك آفريد * يكى شد ز تابنده آتش بديد يكى سجده ناكرده مسجود شد * يكى سجده‌ها كرد و مردود شد زهى حال فرخنده اين مشت خاك * كزو شد عيان نور يزدان پاك ندانم چه در جام ما ريختند * چه صاف اندرين دردى آميختند بده ساقى آن آتش تابناك * كه تاكش بديد آمد از آب و خاك نه از خاك تنها همى تاك خاست * خم و ساغر و مى هم از خاك خاست دلى كو خراب از مى ناب نيست * مگو دل كه غير از گل و آب نيست مغنى كجايى كفى زن به كف * به آواز اين بزم بنواز دف

ذكر آمدن وليد و عتبه و شيبه به ميدان مبارزت و كشته شدن وليد در دست على

از آن نامداران سه گرد دلير * كه بودند هريك هماورد شير به ميدان حيدر دلير آمدند * گرازان به پيكار شير آمدند على گشت چون بر تكاور سوار * جلال خداوند شد آشكار چو بوجهل او را به ميدان بديد * بشد خيره چون سوى او بنگريد كه خود كيست اين نورسيده سوار * كه تازد بدين‌گونه در كارزار چو لشكر شنيدند گفتار اوى * به پاسخ سوى او نهادند روى كه اين نوجوان پور عمران بود * كه رويش چو خورشيد تابان بود چو تيغش به كين سرگرايد همى * بسى سر ز تن‌ها ربايد همى ز نيروى او شد جهانى ستوه * بود موم در دست او خاره كوه