ابد مدت آن مثنوى را به قالب طبع درآوردند و تعدد يافت . چون مشتمل بر مدايح و مناقب بود لازم دانست كه برخى از آنها را تمينا در اين كتاب نگارد :
در توحيد گويد
به نام خداوند داناى فرد * كه از خاك آدم پديدار كرد
يكى را به قدرت ز خاك آفريد * يكى شد ز تابنده آتش بديد
يكى سجده ناكرده مسجود شد * يكى سجدهها كرد و مردود شد
زهى حال فرخنده اين مشت خاك * كزو شد عيان نور يزدان پاك
ندانم چه در جام ما ريختند * چه صاف اندرين دردى آميختند
بده ساقى آن آتش تابناك * كه تاكش بديد آمد از آب و خاك
نه از خاك تنها همى تاك خاست * خم و ساغر و مى هم از خاك خاست
دلى كو خراب از مى ناب نيست * مگو دل كه غير از گل و آب نيست
مغنى كجايى كفى زن به كف * به آواز اين بزم بنواز دف
ذكر آمدن وليد و عتبه و شيبه به ميدان مبارزت و كشته شدن وليد در دست على
از آن نامداران سه گرد دلير * كه بودند هريك هماورد شير
به ميدان حيدر دلير آمدند * گرازان به پيكار شير آمدند
على گشت چون بر تكاور سوار * جلال خداوند شد آشكار
چو بوجهل او را به ميدان بديد * بشد خيره چون سوى او بنگريد
كه خود كيست اين نورسيده سوار * كه تازد بدينگونه در كارزار
چو لشكر شنيدند گفتار اوى * به پاسخ سوى او نهادند روى
كه اين نوجوان پور عمران بود * كه رويش چو خورشيد تابان بود
چو تيغش به كين سرگرايد همى * بسى سر ز تنها ربايد همى
ز نيروى او شد جهانى ستوه * بود موم در دست او خاره كوه