نهان اگر تو ز چشم اميد و ارمنى * بدين خوشم كه تو در خاطر فگار منى
چنان به ياد تو مستغرقم كه پندارى * نشسته در بر و آسوده در كنار منى
به غمزه جان بستانى به بوسه جان بخشى * نگار من نهاى اى جان كه كردگار منى
و له
اى دوست به خوارى ز در خويش چه رانى * آن را كه ز گلزار رخت ساخت بخارى
گر بوالهوسان آرزوى وصل تو دارند * ما از تو بسازيم به بوسى و كنارى
و له ايضا در مدح ميرزا ابو القاسم
بود در شيراز گويايى خموش * بى خود از خويش و سراپا عقل و مدهوش
در فراموشى رقيب فكر بود * وندران خاموشىاش صد ذكر بود
در حقيقت چون به حق پيوسته بود * نقش غير از لوح خاطر شسته بود
در نهان مىبود چون با حق به راز * داشت از گفتار باطل لب فراز
رسته بود از قيد مايى و تويى * كه نگنجد در سراى حق دويى
رازدار حق نشايد جز خموش * از تهى مغزى دهل دارد خروش
نز برون سو گر صدف لب دوختى * از درون سو كى گهر اندوختى
پنبهء پندار بيرون كن ز گوش * تا به گوش آيد تو را گفت خموش
جان او را چون بد از حق شام و چاشت * لاجرم از كاهش تن غم نداشت
جان نه چون تن بستهء خواب و خور است * قوت قوتش ز جايى ديگر است
نان و بريان جسم را طعمه است و قوت * قوت جان از نور حى لا يموت
چرب و شيرين مايهء تنپرورى است * ليك جان را پرورش در كمخورى است
عادت تن چرب و شيرين خوردن است * ترك عادت رسم جان پروردن است
زان كه در باليدن و در كاستن * عكس باشد حال جان با حال تن
جان بكاهد تن چو پرخوار دهبوع * جان ببالد چون بنالد تن ز جوع
جان چراغى دان كه در تن روشن است * روح حيوانى مر آن را روغن است