و له
تو را تا زلف بر رخ برشكستند * جهانى دل به يكديگر شكستند
* * *
از خوشيها همه آغوش تهى بايد داشت * با غم رويش اگر دست در آغوش كنى
يار از يار فرامش نكند جهدى كن * كه به آزارنه از يار فراموش كنى
* * *
داراى جهان كه داورش ياور باد * تا دور بود به داوران داور باد
تا هرچه ز كف دهد به بخشش زر باد * تا هرچه ستاند ز شهان كشور باد
617 رفيق اصفهانى
نامش ملا حسين ، در اواسط حال تحصيلى كرده به غزلسرايى پرداخت . با هاتف و آذر و امثالهم معاصر بوده . هشت هزار بيت ديوان دارد از غزليات اوست :
دل من دشمن جان كرد به من جانان را * خون شود دل كه نهادم به سر دل جان را
* * *
تا كى خبر ز روز سفر مىدهى مرا * از روز مرگ من چه خبر مىدهى مرا
* * *
ز كوى وى بر من زان خبر نمىآيد * كه هركه مىرود آنجا دگر نمىآيد
من و جورش كه مخصوص من است اين مرحمت ور نه * چه كار آيد مرا لطفى كه با اغيار هم دارد
* * *
به نو خط گلرخى دل بستم آه از حسرت مرغى * كه در پايان گل بر شاخ گلبن آشيان دارد