تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
بلندپايهء قدرش شگفت نيست اگر * چو تير راست كند پشت روزگار دوتاه

و له

گر از تو ناشكيبم چندان شگفت نيست * يغماگر شكيب شد آن نرگس سياه رويت چنان كه از گل بربسته دسته‌اى * برگرد دسته آن خط نورسته چون گياه اى سرو ماهروى من اى ماه سرو قد * نىنى چه مه چه سرو خطا رفت و اشتباه صد بار آزمودم بالا و چهر تو * اين طيره كرد بر سر و آن تيره كرد ماه آخر كدام سرو ز گوهر كند كمر * آخر كدام ماه ز عنبر نهد كلاه سروى به محفل اندر كس ديده رقص‌گر * ماهى به مجلس اندر كس ديده باده‌خواه آسيمه‌سر دلم به زنخدان تو نظر * افكند و اوفتاد چو شوريدگان به چاه روى تو زهره زلف تو هاروت سحرگر * در چاه جاودان دل من حبس بىگناه بيدادگر شدند به من چهر و زلف تو * بر آستان شاه روم از تو دادخواه

و له

از غمزه جان شكرى وز طره دل‌گسلى * باز از توام نه شكيب كارام جان‌ودلى دل از لبت نه شگفت گر هيچ مىنشكفت * اين بينوا مگسى وان جانفزا عسلى سنبل به گل چه نهى كاسوده‌دل ننهى * برقع فرو چه هلى كاسوده‌جان نهلى از طلعت تو به ماه گفتم كنم سخنى * وز قامت تو به سرو گفتم زنم مثلى نه ماه بىكلف است نه سرو سنگدل است * تو ماه بىكلفى تو سرو سنگ‌دلى اى زلف پرشكنش هندى تو يا ختنى * اى روى چون سمنش چينى تو يا چگلى هندى اگر تو چو چين در نافه چون سمرى * چينى اگر تو چو هند چون در نمك مثلى اى سرو سيم‌سرين كز چهره چون قمرى * اى ماه زهره‌جبين كز طره چون زحلى دل مىبرد ز كسان چشمت به غمزه اگر * جان مىدهد به عوض لعلت به خنده ولى چشم و لب تو به هم كردند عدل شعار * جز عدل مىنسزد در عهد شاه بلى شاهى كه در كف او شمشير اوست چنانك * با ابروش قمرى بهرام چو زحلى