بلندپايهء قدرش شگفت نيست اگر * چو تير راست كند پشت روزگار دوتاه
و له
گر از تو ناشكيبم چندان شگفت نيست * يغماگر شكيب شد آن نرگس سياه
رويت چنان كه از گل بربسته دستهاى * برگرد دسته آن خط نورسته چون گياه
اى سرو ماهروى من اى ماه سرو قد * نىنى چه مه چه سرو خطا رفت و اشتباه
صد بار آزمودم بالا و چهر تو * اين طيره كرد بر سر و آن تيره كرد ماه
آخر كدام سرو ز گوهر كند كمر * آخر كدام ماه ز عنبر نهد كلاه
سروى به محفل اندر كس ديده رقصگر * ماهى به مجلس اندر كس ديده بادهخواه
آسيمهسر دلم به زنخدان تو نظر * افكند و اوفتاد چو شوريدگان به چاه
روى تو زهره زلف تو هاروت سحرگر * در چاه جاودان دل من حبس بىگناه
بيدادگر شدند به من چهر و زلف تو * بر آستان شاه روم از تو دادخواه
و له
از غمزه جان شكرى وز طره دلگسلى * باز از توام نه شكيب كارام جانودلى
دل از لبت نه شگفت گر هيچ مىنشكفت * اين بينوا مگسى وان جانفزا عسلى
سنبل به گل چه نهى كاسودهدل ننهى * برقع فرو چه هلى كاسودهجان نهلى
از طلعت تو به ماه گفتم كنم سخنى * وز قامت تو به سرو گفتم زنم مثلى
نه ماه بىكلف است نه سرو سنگدل است * تو ماه بىكلفى تو سرو سنگدلى
اى زلف پرشكنش هندى تو يا ختنى * اى روى چون سمنش چينى تو يا چگلى
هندى اگر تو چو چين در نافه چون سمرى * چينى اگر تو چو هند چون در نمك مثلى
اى سرو سيمسرين كز چهره چون قمرى * اى ماه زهرهجبين كز طره چون زحلى
دل مىبرد ز كسان چشمت به غمزه اگر * جان مىدهد به عوض لعلت به خنده ولى
چشم و لب تو به هم كردند عدل شعار * جز عدل مىنسزد در عهد شاه بلى
شاهى كه در كف او شمشير اوست چنانك * با ابروش قمرى بهرام چو زحلى