ز جزع بسكه برافشاند رشتهء لؤلؤ * به ماه بسكه فروريخت خوشهء پروين
شد آن دو لالهء رنگين چو نرگس شهلا * شد آن دو نرگس شهلا چو لالهء رنگين
بسا بنفشه كه آمد پديد بر سوسن * ز بس شخود به عناب صفحهء نسرين
عجب نباشد اگر نوبهار معدلتش * به خار و خاره دهد طبع لاله و نسرين
فى المدح
به هر بهار نه ژاله است اينكه مىبينى * كه بهر خدمت او بارد از فلك پروين
به عهد دولتش از اختران مجو تأثير * به دور حشمتش از آسمان مگو تحسين
كه كردگار بياراست دولتش آنگاه * كه در مشيمهء قدرت سپهر بود جنين
حكيم گفت وراى محيط نيست مكان * مگر نديد كه قدرش فراز اوست مكين
به هفت روز و شب ايدون همىبريدم راه * گهى درنگفزاى و گهى شتابگزين
به روز هشتم راندم به ساحل عمان * مقر دولت و گنج و محل دانش و دين
به نيمروز نياسود اندر آن خطه * هنوز جانم با رنج راه بود قرين
همى تو گفتى از مهرهبازى گردون * به صحن خلد برين ديو برگشاد كمين
ز بس سمارى و كشتى ز بس جهاز و غراب * بر آب گفتى يك شارسان بود چوبين
چنان كه عرصهء شطرنج بحر و كشتيها * چو اسب و پيل و رخ و شاه و بيدق و فرزين
ز بحر عمان تا فرضهء بحيرهء فارس * صف سفينه چو بر گرد بوستان پرچين
چگونه باشد بر چرخ ابرهاى سپيد * همان شراع سفاين به چشم بود چنين
نه ابر بود و ليكن چو ابر بود درست * كه رعد و برقش از كام آهنين تنين
هزار شيد درخشيد بر فلك چونان * كه دود چشمهء خورشيد كرد قيرآگين
همى تو گفتى سقف فلك شكافته شد * وزان شكاف فروريخت بر زمين پروين
مگر كه خسرو فيروزگر ز فيروزى * چه كرد كز فلك آمد به وى همى تحسين
به دست آبى چونان كه آذر خرداد * به زين برآمد زان سان كه آذر برزين
ز چشمهسار گلوى دلاوران عرب * بهسوى بحر همىراند دجلهء خونين
به روز روشن چونان گرفت بارهء خصم * كه تيرهشب را رويينهتن دز رويين