تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 449

مساهمون:

ص٤٤٩
دلربا كودك لعاب و سرينى همه چرخ * جانفزا شاهد رقاص و ميانى همه خم آن يك از كبر همى پاىزنان بر گيتى * اين يك از ناز همى دست‌فشان بر عالم قد آن سرو و بر آن سرو دو رخشان خورشيد * رخ اين ماه و بر آن ماه دو مشكين پرچم آن فسونگر به فلك تاخته هردم ز رسن * گرچه هرگز به فلك كس نرود از سلم گر نديدى كه ز لنگر بشتابد كشتى * پيكرش بين كه چو كشتى است درين نيلىيم گفتى انديشهء اخترشمرانست كه رفت * به فلك بر خط موهوم و نلغزيد قدم پير زردشت نهادى كه به آتش‌بازى * پيش او آتش زردشت چو آب زمزم سامرىوار برانگيخته اشكال بديع * همه از ناله به گوسالهء قارون همدم صفى آراسته از شكل دم آهنج اژدر * صفى انگيخته از شبه دژآگه ضيغم زاتش‌افشانى آن جان دليران و هراس * زاتش‌افروزى اين طبع جوانان و هرم هم برانگيخته آتش چو گلستان خليل * باغى از شعبده آزرم ده باغ ارم تافت خورشيدى اگر از كف پور عمران * يافت جان مرغى اگر از دم رود مريم از كفش كاسهء خورشيد بسى نورافشان * وز دمش شب‌پره‌ها بال‌فشان در عالم اختر افشاند همى هاون اخترافشان * اى عجب هاون تنين شكر تندر دم اختران گفتى از چرخ همىمىبارد * كه ز خمپاره همه پارهء افلاك و هدم

هم از تغزلات و تشبيبات او رحمه الله است

روز وداع من آن نگار نوآيين * باز درآمد ز در فسرده و غمگين لالهء رويش به رنگ نرگس شهلا * نرگس چشمش به‌سان لالهء رنگين فندق رنگين همىگزيد به لؤبلؤ * سنبل مشكين همىگسست ز نسرين گاه گسستى به لاله رشتهء لؤلؤ * گاه فشاندى به ماه خوشهء پروين گفت چه مجنونى اى گسسته ز ليلى * گفت چه فرهادى اى بريده ز شيرين

و له ايضا

پى وداع من از در درآمدم دلبر * ز اشك چهره پرآب وز خشم چين به جبين
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 449 | رضا قليخان هدايت