همان سفاين ابر گسسته بود مگر * كه از وزيدن بادى تباه شد در حين
بلى زمانه اگر چند كج روش باشد * وليك نيك شناسد همى چمن ز چمين
در فتح قلعه سپيد فارس گفته
آنجا كه نام گوهر او تيره آفتاب * وانجا كه ياد رتبهء او خيره آسمان
كوهى است گرز او ولى آن كوه مردمال * ابرى است تيغ او ولى آن ابر خونفشان
شد رزم را پذيره به گردان بىشمار * شد جنگ را جبيره به سامان بيكران
گفتى همىبجنبد چون آسمان زمين * گفتى همىبپويد چون آسكون جهان
گفتى همى چو ژاله ببارد هوا تبر * گفتى همى چو لاله برويد زمين سنان
ازبسكه خون فشاند ز ناچخ ز بدسگال * ازبسكه جان گرفت به خنجر ز بدگمان
جاويد سرزند ز زمين لالهگون بخار * پدرام بر رود به فلك تيرهگون دخان
يكسو همى خروش دليران كه القتال * يكسو همى غريو اسيران كه الامان
آن اهرمن به حصن سپيدز كشيد رخت * بر تيغ كوه كرد چو سيمرغ آشيان
كوهى فكنده سايه بر چهر آفتاب * حصنى نهاده پايه بر فرق فرقدان
بر پاى او نيافت گذر كرد بارها * انديشه گرچه ساخت ز نه چرخ نردبان
از راه او چه جست خبر مرد راهبر * از جادهاش نداد نشان غير كهكشان
هم از تشببيات و تغزلات اوست
به پنج روز فراقم ز آستانهء شاه * چنان نمود كه از عمر بگذرد پنجاه
زمانه گشت به چشمم سياه بىرخ او * بلى چو مهر فسرو شد زمانه گشت سياه
سفر گزيد جهاندار و من ز موكب او * به جاى مانده چو از توسنش غبار به راه
از آن قبل كه ز رفتار واژگون اختر * مرا مزاج برآشفت و حال گشت تباه
هزار بار اجل رانده بود تيغ هلاك * اگر نبودى تعويذ من مدايح شاه
ز سايلان كرمش را به جان مضايقه نيست * مباد از كرمش بدسگال او آگاه
دراز دستى عدلش عجب نباشد اگر * كند ز كار زمين دست آسمان كوتاه