تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
همان سفاين ابر گسسته بود مگر * كه از وزيدن بادى تباه شد در حين بلى زمانه اگر چند كج روش باشد * وليك نيك شناسد همى چمن ز چمين

در فتح قلعه سپيد فارس گفته

آنجا كه نام گوهر او تيره آفتاب * وانجا كه ياد رتبهء او خيره آسمان كوهى است گرز او ولى آن كوه مردمال * ابرى است تيغ او ولى آن ابر خون‌فشان شد رزم را پذيره به گردان بىشمار * شد جنگ را جبيره به سامان بيكران گفتى همىبجنبد چون آسمان زمين * گفتى همىبپويد چون آسكون جهان گفتى همى چو ژاله ببارد هوا تبر * گفتى همى چو لاله برويد زمين سنان ازبس‌كه خون فشاند ز ناچخ ز بدسگال * ازبس‌كه جان گرفت به خنجر ز بدگمان جاويد سرزند ز زمين لاله‌گون بخار * پدرام بر رود به فلك تيره‌گون دخان يك‌سو همى خروش دليران كه القتال * يك‌سو همى غريو اسيران كه الامان آن اهرمن به حصن سپيدز كشيد رخت * بر تيغ كوه كرد چو سيمرغ آشيان كوهى فكنده سايه بر چهر آفتاب * حصنى نهاده پايه بر فرق فرقدان بر پاى او نيافت گذر كرد بارها * انديشه گرچه ساخت ز نه چرخ نردبان از راه او چه جست خبر مرد راهبر * از جاده‌اش نداد نشان غير كهكشان

هم از تشببيات و تغزلات اوست

به پنج روز فراقم ز آستانهء شاه * چنان نمود كه از عمر بگذرد پنجاه زمانه گشت به چشمم سياه بىرخ او * بلى چو مهر فسرو شد زمانه گشت سياه سفر گزيد جهاندار و من ز موكب او * به جاى مانده چو از توسنش غبار به راه از آن قبل كه ز رفتار واژگون اختر * مرا مزاج برآشفت و حال گشت تباه هزار بار اجل رانده بود تيغ هلاك * اگر نبودى تعويذ من مدايح شاه ز سايلان كرمش را به جان مضايقه نيست * مباد از كرمش بدسگال او آگاه دراز دستى عدلش عجب نباشد اگر * كند ز كار زمين دست آسمان كوتاه
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 451 | رضا قليخان هدايت