نياسود در سايهء گلبنى كس * كز اول نفرسود آسيب خارش
سپهر است گويى كه بينى و گويى * كه در دست چوگان بود اختيارش
بر اين برگوا گونهء نيلگونش * گواه دگر گردش بىقرارش
نياسايد از تاختن يكزمانى * دريغا كه بستند راه فرارش
نه انجم بود اينكه بينى به هر شب * سرشك است برريخته بر عذارش
همىدون شفق نيست هر صبحگاهى * بود خون دل ريخته در كنارش
سپنجى سرا خواند دانا جهان را * سپنج آنكه سازى ز خاشاك و خارش
به دادار دانا كه نزديك دانا * از آن خانه كمتر بود اعتبارش
در مدح نواب نايب الاياله رضا قلى ميرزا خلف فرمانفرما
اى غيرت خوبان ختا و ختن و تنگ * در چين سر زلف تو صد نسخهء ارتنگ
يك گردش چشم تو و صد دفتر جادو * يك جنبش زلف تو و صد نسخهء نيرنگ
ز آغاز كه من زلف تو را ديدم گفتم * شبرنگ كند روز من اين جادوى نيرنگ
دل در خم زلف تو چنان مرغ شبآويز * با نالهء جانسوزتر از مرغ شباهنگ
تا سيب زنخدان تو دور از لب من شد * رخسارهء من رنگ برآورده ز نارنگ
در آرزوى بوسهاى از تنگ دهانت * تا چند دل من چو دهان تو بود تنگ
در صفت اسب ممدوح خود ميرزا ابو الحسن خان فسايى گويد
اى تازى تازىگهر اى توسن رهوار * كز پويه درنگت دل هر ختلى و آرنگ
با جنبش شاهينى و يا بينش كركس * با كشى طاوسى و با خوشى تورنگ
از ماه لگامت سزد از مهر ستامت * وز اطلس چرخت جل و از كاهكشان تنگ
در پويه سبكخيزتر از آه سحرخيز * در شيهه خوشآوازتر از ناى شباهنگ
سلماى قمر دربر آن غره غرا * ليلاى فلك در خم آن طرهء شبرنگ
افروخته زان گونه كه در شام شبافروز * آويخته ز آنگونه كه از شاخ شباهنگ