تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
دو ابروى و چشمش دو رخسار و زلفش * چو محراب و هندو چو مينوى و كافر نديدستى ار تير آرش كه دلجو * نخواندستى ار مار بيور كه دلبر به چشمش نگر غمزه چون تير آرش * به دوشش ببين زلف چون مار بيور سپهرا چه پويى كه جويى همالش * كه آب است و هاون كه باد است و چنبر به زير دو رانش يكى چست يكران * به نيرو چو تنين به هرا چو تندر به دست و به كوه و در آب و در آتش * هزبر و پلنگ و نهنگ و سمندر به وقفه به وقعه به نرمى به گرمى * چو خاك و چو باد و چو آب و چو آذر به چنگ اندرش اژدها فش پرندى * كه بر جوهر او عرض هرچه جوهر چو كيوان و بهرام مهر و مه نو * به شكل و به خوبى به رنگ و به پيكر به روز امل سوز گردان كه آيد * گرايان ز ميدان به ايوان اخضر چكاچاك ناچخ فشافاش بىلك * هياهوى گردان ده و دار لشكر به نزد تو ميدان گلستانى آيد * كه سروش سنان است و سوسنش خنجر همش سنبل از پرچم رمح خطى * همش لاله از خون گرد دلاور بلى سوسن و سنبل و گل برآيد * ز نمرودى آذر پى پور آذر

و له

زهى به چهرهء تابان ز ماه روشن‌تر * كشيده خط تو خطى به ماه از عنبر اگرنه معجزهء پور آذر است تو را * چرا بنفشه و سنبل دميدت از آذر اگرنه آتش موسى بود لبت از چيست * سخن‌سراى به نخل قد تو آمده بر و گر در آتش موسى نه باد عيسوى است * چرا به مرده دهد جان به بوسهء چو شكر كسى نديد لب و خد و قد تو كه نگفت * فراز شاخهء طوبى است جنت و كوثر جفا كنى و نينديشى از جفاكارى * كه روزگار دهد ناگهان تو را كيفر نه روزگار چشاند به كام ما حنظل * نه روزگار فشاند به جام تو شكر بلى سپهر فشاند آن ولى به پاداشن * بلى زمانه چشاند اين ولى به بادافر كسى نكشت به بيداد و داد يك‌دانه * كه روزگار نياورد كشت او را بر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 445 | رضا قليخان هدايت