به جاى آب آذرگون كه ريزد در قدح گردون * همى از ديدگانم آب آذرگون فروريزد
بنالم چونكه پاداش سخنهاى چو شكر را * به كامم كينهجو گردون همى افيون فروريزد
نخستين تير تقديرى كه از شصت قضا خيزد * سپهر شخ كمان بر خاطر موزون فروريزد
در اين كاخ دودر ايمن كسى ننشست و ننشينند * مگر اختر فروبارد مگر گردون فروريزد
و له ايضا عليه الرحمة در مدح وزير فارس
از آن سپس كه ز رفتار واژگون اختر * قلم شكستم و شستم ز شاعرى دفتر
همه بر آب نوشتم حديث مدح و ثنا * همه به خاك سرشتم هواى فكر و نظر
فسرده گشت مرا طبع همچو آتش تيز * نسفته ماند مرا نظم همچو لؤلؤ تر
بسى برآمد تا از پى معانى بكر * نكرد خاطر من ذى مجردات سفر
ز اند سال فزون شد همى كه در كف من * نجست خامه ز ظلمات نامه آب خضر
شبى به حجرهء خود بودم اندر آشفته * حكايتى به زبان از شكايت اختر
به مژدگانى ناگه مرا ز اختر سعد * چو مه بتافت به منظر نگار مه منظر
به چهره لاله مثال و به طره غاليهرنگ * به لعل عشوهفروش و به جزع افسونگر
سياه سنبل او بر سپيد سوسن او * همى تو گفتى خيزد ز لاله سيسنبر
اگر به چهره نه خالش چو پور آذر بود * چرا بنفشه و سنبل دميدش از آذر
همى به خنده برآهيخت لؤلؤ از لاله * همى به بذله فروريخت گوهر از شكر
كه از وجود همايون افتخار صدور * گرفت دست وزارت جلال و جاه و خطر
بسوى خدمت بشتاب وز آستانش متاب * كه اينت باعث فخر است و آنت مايهء فر
كنون كه موكب فيروز شاه فروردين * شكست لشكر كين تو ز بهمن و آذر
ز برف گرچه زمين در بساط قاقم بود * ز سبزه گشت بدانسان كه ديبهء ششتر