تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 443

مساهمون:

ص٤٤٣
به جاى آب آذرگون كه ريزد در قدح گردون * همى از ديدگانم آب آذرگون فروريزد بنالم چون‌كه پاداش سخنهاى چو شكر را * به كامم كينه‌جو گردون همى افيون فروريزد نخستين تير تقديرى كه از شصت قضا خيزد * سپهر شخ كمان بر خاطر موزون فروريزد در اين كاخ دودر ايمن كسى ننشست و ننشينند * مگر اختر فروبارد مگر گردون فروريزد

و له ايضا عليه الرحمة در مدح وزير فارس

از آن سپس كه ز رفتار واژگون اختر * قلم شكستم و شستم ز شاعرى دفتر همه بر آب نوشتم حديث مدح و ثنا * همه به خاك سرشتم هواى فكر و نظر فسرده گشت مرا طبع همچو آتش تيز * نسفته ماند مرا نظم همچو لؤلؤ تر بسى برآمد تا از پى معانى بكر * نكرد خاطر من ذى مجردات سفر ز اند سال فزون شد همى كه در كف من * نجست خامه ز ظلمات نامه آب خضر شبى به حجرهء خود بودم اندر آشفته * حكايتى به زبان از شكايت اختر به مژدگانى ناگه مرا ز اختر سعد * چو مه بتافت به منظر نگار مه منظر به چهره لاله مثال و به طره غاليه‌رنگ * به لعل عشوه‌فروش و به جزع افسونگر سياه سنبل او بر سپيد سوسن او * همى تو گفتى خيزد ز لاله سيسنبر اگر به چهره نه خالش چو پور آذر بود * چرا بنفشه و سنبل دميدش از آذر همى به خنده برآهيخت لؤلؤ از لاله * همى به بذله فروريخت گوهر از شكر كه از وجود همايون افتخار صدور * گرفت دست وزارت جلال و جاه و خطر بسوى خدمت بشتاب وز آستانش متاب * كه اينت باعث فخر است و آنت مايهء فر كنون كه موكب فيروز شاه فروردين * شكست لشكر كين تو ز بهمن و آذر ز برف گرچه زمين در بساط قاقم بود * ز سبزه گشت بدان‌سان كه ديبهء ششتر