تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠

و له در صفت بهار و مدح اميرزاده هلاكو ميرزا

شد سپندار و مه آذار است * موسم عيش و گل گلزار است آسمانى شده بستان كه در او * زهره در انجمن ازهار است نارون غيرت سرو كشمر * ناربن رشك بت فرخار است آب چون آينهء اسكندر * خاك چون غاليهء تاتار است لاله رونق‌شكن شنگرف است * سبزه آزرم ده زنگار است باد نوروز مسيحا نفس است * نيست غم نرگس اگر بيمار است بلبلان را همه بر شاخهء گل * ناى در نغمهء موسيقار است لاله ساغركش و نرگس مخمور * بيهش است آنكه كنون هشيار است اندرين فصل دلا هرچه كنى * كار آب ار نبود بيگار است گر جهان رشك جنان شد نه شگفت * كش جهاندار بهشت آثار است آن زمانش كه سر ناورد است * آن زمانش كه دل پيكار است چرخ را از چه ز خاك است حجاب * خاك را از چه ز خون آهار است چنگ ناهيد ز غم خونريز است * جام خورشيد ز خون سرشار است رمح او افعى تنين شكر است * تيغ او ماهى بحر اوبار است برقى از تيغ شرر افشانش * شرر خرمن بس اشرار است

اين قصيده را وقتى از شيراز به مؤلف كه در سواحل و بنادر فارس بوده فرستاده

گرچه گيتى فراخ ميدان است * بر دل‌تنگ تنگ زندانست هان نگويى كه چار مادر را * با سه فرزند مهر يكسانست آنچه بربسته است و بررسته * راحت و رنجشان نه چندانست وان سه ديگر كه هست برجسته * گه تن آسان و گه هراسانست از ميان گروه مردم را * رنج بسيار و غم فراوانست وز همه مردمان روى زمين * غم من ناپديد پايانست در معاشم كه تنگ چون دل مور * در رضاعم كه سخت‌تر زانست
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 440 | رضا قليخان هدايت