و له در صفت بهار و مدح اميرزاده هلاكو ميرزا
شد سپندار و مه آذار است * موسم عيش و گل گلزار است
آسمانى شده بستان كه در او * زهره در انجمن ازهار است
نارون غيرت سرو كشمر * ناربن رشك بت فرخار است
آب چون آينهء اسكندر * خاك چون غاليهء تاتار است
لاله رونقشكن شنگرف است * سبزه آزرم ده زنگار است
باد نوروز مسيحا نفس است * نيست غم نرگس اگر بيمار است
بلبلان را همه بر شاخهء گل * ناى در نغمهء موسيقار است
لاله ساغركش و نرگس مخمور * بيهش است آنكه كنون هشيار است
اندرين فصل دلا هرچه كنى * كار آب ار نبود بيگار است
گر جهان رشك جنان شد نه شگفت * كش جهاندار بهشت آثار است
آن زمانش كه سر ناورد است * آن زمانش كه دل پيكار است
چرخ را از چه ز خاك است حجاب * خاك را از چه ز خون آهار است
چنگ ناهيد ز غم خونريز است * جام خورشيد ز خون سرشار است
رمح او افعى تنين شكر است * تيغ او ماهى بحر اوبار است
برقى از تيغ شرر افشانش * شرر خرمن بس اشرار است
اين قصيده را وقتى از شيراز به مؤلف كه در سواحل و بنادر فارس بوده فرستاده
گرچه گيتى فراخ ميدان است * بر دلتنگ تنگ زندانست
هان نگويى كه چار مادر را * با سه فرزند مهر يكسانست
آنچه بربسته است و بررسته * راحت و رنجشان نه چندانست
وان سه ديگر كه هست برجسته * گه تن آسان و گه هراسانست
از ميان گروه مردم را * رنج بسيار و غم فراوانست
وز همه مردمان روى زمين * غم من ناپديد پايانست
در معاشم كه تنگ چون دل مور * در رضاعم كه سختتر زانست