تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
هفت آبا سپيدچشمانند * چار مادر سياه‌پستانست بس‌كه شوريده‌اخترم با من * تير بدخواه‌تر ز كيوان است بر سرم از گرانى گردون * شارهء ششترى چو سندانست بر تنم از درشتى اختر * جامهء عبقرى چو سوهانست موى بر جسم من چو زوبين است * مژه در چشم من چو پيكانست در غمى راح و راح در غم را * كه روان‌بخش و رامش جانست اين به گوشم خروش هرماس است * وان به كامم شرنگ ثعبانست دل من مخزن غم است و بر او * چار پرقفل چاراركانست از بلاهاى بخت پىدرپى * با من از چرخ تيربارانست خستهء پير زال دستان ساز * اى عجب پور زال دستانست نوشداروى زخمهاى دلم * نظمهاى رضا قلى خان است

و له ايضا در صفت شراب و مدح نواب حسينعلى ميرزا فرمانفرماى فارس گفته

گويند آب خضر به ظلمات اندر است * محروم باز گردد از آن گر سكندر است با عمر خضر ره نتوان برد سوى او * آن را كه رهنماى نه خضر پيمبر است هان اى رفيق بگذر ازين آرزوى دور * كان شادمان‌تر است كه بىآرمان‌تر است جام شراب خواه كه اين آب زندگى * رشك حيات و زمزم و تسنيم و كوثر است هان كيميا مخوانش كاين كيمياى جان * در خاصيت ز آبهء گوگرد احمر است آن مى كه چون ز موج قدح كف برآورد * گويى بر آفتاب پراكنده اختر است آن مى كه چون ز مشرق ساغر كند طلوع * از شرمش آفتاب گرايان به خاور است ترياق حرص و داروى بخل است و دفع غم * آرام جان و رامش طبع سخنور است گر فى المثل بنوشد ازو جرعه‌اى غزال * آبشخورش ز چشمهء چشم غضنفر است روى جوان ز خاصيت او مورد است * مغز خرد ز رايحهء او معطر است آب است و آذر است به رنگ و نهاد ليك * در آب و آذر از غم او آب و آذر است آب است و جان مردم داناش ماهى است * ناراست و هوش مؤبد رادش سمندر است