هفت آبا سپيدچشمانند * چار مادر سياهپستانست
بسكه شوريدهاخترم با من * تير بدخواهتر ز كيوان است
بر سرم از گرانى گردون * شارهء ششترى چو سندانست
بر تنم از درشتى اختر * جامهء عبقرى چو سوهانست
موى بر جسم من چو زوبين است * مژه در چشم من چو پيكانست
در غمى راح و راح در غم را * كه روانبخش و رامش جانست
اين به گوشم خروش هرماس است * وان به كامم شرنگ ثعبانست
دل من مخزن غم است و بر او * چار پرقفل چاراركانست
از بلاهاى بخت پىدرپى * با من از چرخ تيربارانست
خستهء پير زال دستان ساز * اى عجب پور زال دستانست
نوشداروى زخمهاى دلم * نظمهاى رضا قلى خان است
و له ايضا در صفت شراب و مدح نواب حسينعلى ميرزا فرمانفرماى فارس گفته
گويند آب خضر به ظلمات اندر است * محروم باز گردد از آن گر سكندر است
با عمر خضر ره نتوان برد سوى او * آن را كه رهنماى نه خضر پيمبر است
هان اى رفيق بگذر ازين آرزوى دور * كان شادمانتر است كه بىآرمانتر است
جام شراب خواه كه اين آب زندگى * رشك حيات و زمزم و تسنيم و كوثر است
هان كيميا مخوانش كاين كيمياى جان * در خاصيت ز آبهء گوگرد احمر است
آن مى كه چون ز موج قدح كف برآورد * گويى بر آفتاب پراكنده اختر است
آن مى كه چون ز مشرق ساغر كند طلوع * از شرمش آفتاب گرايان به خاور است
ترياق حرص و داروى بخل است و دفع غم * آرام جان و رامش طبع سخنور است
گر فى المثل بنوشد ازو جرعهاى غزال * آبشخورش ز چشمهء چشم غضنفر است
روى جوان ز خاصيت او مورد است * مغز خرد ز رايحهء او معطر است
آب است و آذر است به رنگ و نهاد ليك * در آب و آذر از غم او آب و آذر است
آب است و جان مردم داناش ماهى است * ناراست و هوش مؤبد رادش سمندر است