تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
هم رمح را عمامه ز تارك به تارك است * هم تيغ را دراعه ز پيكر به پيكر است جان در تن دليران چون موم و آتش است * دل در بر هزبران چون آب و شكر است آسايش گوان همه در كام ضيغم است * و آرامش يلان همه در كام اژدر است آن در سپاس كاين چه دلاراى بالش است * وين در نياز كاين چه تن‌آساى بستر است چون رو به‌سوى معركه آرد به عزم رزم * گويى كه آفتابى بر پشت صرصر است در گوش او غريو سپه بانگ بربط است * در مغز او غبار سيه عود و عنبر است رومى سنن به سفتنش اكسون تبت است * هندى خسك به پايش ديباى ششتر است پيلش اگر جبيره شود آنش دلكش است * شيرش اگر پذيره شود اينش درخور است هم شيرگاه حمله‌اش از مور خوارتر * هم پيل پيش صولتش از پشه كمتر است هوش يلان به بنگه عنقا كند فرار * آنجا كه تير چارپرش بال‌گستر است ميدان به چشم او چو يكى طرفه گلشن است * كش سرو از سنان برو سوسن ز خنجر است زين هفت خانه چرخ مقامر ز شش‌جهت * عمرى است تا كه مهرهء بختم به شش‌در است نوشم به كام نيش شد از چرخ اى عجب * گويى همان حكايت اهواز و شكر است

و له ايضا

مرد سخن‌سنج را زمانه به كين است * هركه چنان است ناگزير چنين است تير حوادث سپهر را به كمان است * در گذر جان من همى به كمين است بادهء گلرنگ از سرشك روان است * نغمه و آهنگم از نواى حزين است چون‌كه نباشد به كام من نفسى خوش * هر نفس اميدم اينكه بازپسين است آخر ازين روزگار كام نبينم * وين نه گمان است مر مرا كه يقين است عرصهء گيتى كجا و عالم جاهش * حفرهء دوزخ نه جاى خلد برين است تيغش اگر لاغر آمد است و ليكن * پهلوى ملت ز لاغريش سمين است جوهر آن دل شكاف مرد دلير است * هيئت آن زهره كاف شير عرين است مورى مردم سپر اگر بود آن است * مارى تنين شكر اگر بود اين است