تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨

و له

يارم از در اندر آمد دى به كف جام شراب * بخت من بيدار شد يا ديدم اين حالت به خواب غير من كان زلف و رخ ديدم همانا كس نديد * آفتابى سايه‌پرور سايه‌يى در آفتاب نرگسش مردم فريب و غمزه‌اش جادوشكار * سوسنش سنبل طراز و سنبلش پرپيچ‌وتاب من ز لعلش بوسه خواه و ميگساران باده‌نوش * من ز چشم مست او سرمست و ياران از شراب تاب از جسمم ربودند آن دو جعد تابدار * خواب از چشمم ببردند آن دو چشم نيم‌خواب

و له ايضا در مدح و ستايش شجاع السلطنه

اين بارگاه خسرو جمشيد افسر است * يا چرخ چارم است كش از مهر زيور است يا كوه طور و زينتش از نور ايزد است * يا عرش پاك و زيورش از فر داور است طوبى است هر درختى از آن ور نه ازچه‌رو * پيوسته در بهار و خزان ميوه‌آور است حور است هر مثالى ازو ور نه از چه راه * جاويد نوجوان و دلاويز و دلبر است آشفته‌اى ز خلقتش اين هشت جنت است * آسوده‌اى ز عدلش اين هفت كشور است كرياسش از هزبران چون دشت ارزن است * درگاهش از پلنگان چون كوه بربر است دندان اين تناتن زوبين و ناچخ است * چنگال آن سراسر مضراب و خنجر است در دست هر يم از پى پيكار بدسگال * ثعبان آتشين دم رويينه‌پيكر است آتش‌نشان به حمله چو آتشفشان شوند * گويى بناى تنين آواى تندر است روزى كه از كشاكش گردان رزم‌جوى * ميدان كارزار چو صحراى محشر است پشت زمين ز سم ستوران مكوك است * روى فلك ز نوك سنانها مجدر است هم از پرنگ عرصهء هامون ملون است * هم از خدنگ ديدهء گردون مسمر است