به ژرفى بازبين يكره شگفتيهاى اين بستان * كه هر مانش چه پيرايش بود زين بوستان پيرا
اگر شاخى كهن از پا درآيد اندرين بستان * هم از آن بيخ روياند به گيتى دوحهء برنا
كدامين گل درين گلشن شد از باد اجل پژمان * كه هم زان شاخ برنامه دگر ره نوگلى زيبا
نه هرگز اين جهان پرداخت ماند از چه از دانش * نه هرگز اين زمان بدرود ماند از كه از دانا
چنان چون برزگر پر كند تخت و رست از آن خوشه * ازآنپس جمع گشتش خرمنى زان دانهء خرما
همىدون گر خردمندى شود اندر زمين پنهان * ازو افزونترى اندر خرمندى شود پيدا
ز گيتى خسروان جمشيد و افريدون و اسكندر * اگر رفتند زين گيتى جهانآراست از دارا
ز عدلش هرچه در گيتى سراب و چشمهء كوثر * ز دادش هرچه در كيهان گياه و دوحهء طوبا
ز گرزش بومهن در بومهن در بوم هر خسرو * ز تيغش مرزغن در مرزغن در مرز هر دارا
ز جود او به آسايش همه گيتى مگر معدن * ز داد او به آرامش همه عالم مگر دريا
عيان از خاور طبعش هزاران اختر روشن * نهان در حجلهء فكرش هزاران شاهد رعنا
كجا سيمرغ فكر او گشايد پروبال خود * بود در زير بال او نخستين بيضهء بيضا
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 437
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٤٣٧