تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 434

مساهمون:

ص٤٣٤
مشاورى كه به راى صواب و عقل درست * رموز دولت و ملت تمام مىداند چه رفعت است به نام خدا به رتبت او * كه از وصول به اوجش خيال مىماند اگر كسان چو فلاطون شوند در حكمت * تو آن كسى كه فلاطون تو را همىماند هماى شاه‌نشان گرد داردم تو دمى * به خاك دردمد و در هوا بپراند تو گر مدبر ملكى هزار سال فزون * به ملك ناصر دين شاه حكم مىراند ندانم از چه ز من قطع كرد رشتهء لطف * كسى كه رشتهء يك ملك را بجنباند بر آنكه سبز كند صد نهال حكمت چيست * كه يك نهال برومند را بخوشاند

من غزلياته رحمه الله

ديده چون رود روان سينه چو مجمر دارم * تا دگر از اثر عشق چه بر سر دارم درخور مهربتان جاى ندارم جز دل * شرم از اين خانهء تاريك محقر دارم روز آن طرهء شبرنگ سيه باد كه من * اين سيه‌روزى از آن جادوى كافر دارم دوش گفتى كه شبى مست به كاخت آيم * ساده‌دل باشم اگر اين ز تو باور دارم
* * *
چشم دارم كه به پيرى رسى اى تازه‌جوان * گر غمت كرد به هنگام جوانى پيرم گرچه از كوى تو گشتم به دوصد مرحله دور * باز در سلسلهء زلف تو در زنجيرم

614 رفعت نهاوندى

اسمش ميرزا مصطفى و از سلاك مسالك صفاست ملاقاتش اتفاق نيفتاده و صحبتش دست نداده ازوست :
گريبان چاك و بر سر خاك بر دل دست و در گل پا * ميان عاشقان احوال من دارد تماشايى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 434 | رضا قليخان هدايت