مشاورى كه به راى صواب و عقل درست * رموز دولت و ملت تمام مىداند
چه رفعت است به نام خدا به رتبت او * كه از وصول به اوجش خيال مىماند
اگر كسان چو فلاطون شوند در حكمت * تو آن كسى كه فلاطون تو را همىماند
هماى شاهنشان گرد داردم تو دمى * به خاك دردمد و در هوا بپراند
تو گر مدبر ملكى هزار سال فزون * به ملك ناصر دين شاه حكم مىراند
ندانم از چه ز من قطع كرد رشتهء لطف * كسى كه رشتهء يك ملك را بجنباند
بر آنكه سبز كند صد نهال حكمت چيست * كه يك نهال برومند را بخوشاند
من غزلياته رحمه الله
ديده چون رود روان سينه چو مجمر دارم * تا دگر از اثر عشق چه بر سر دارم
درخور مهربتان جاى ندارم جز دل * شرم از اين خانهء تاريك محقر دارم
روز آن طرهء شبرنگ سيه باد كه من * اين سيهروزى از آن جادوى كافر دارم
دوش گفتى كه شبى مست به كاخت آيم * سادهدل باشم اگر اين ز تو باور دارم
* * *
چشم دارم كه به پيرى رسى اى تازهجوان * گر غمت كرد به هنگام جوانى پيرم
گرچه از كوى تو گشتم به دوصد مرحله دور * باز در سلسلهء زلف تو در زنجيرم
614 رفعت نهاوندى
اسمش ميرزا مصطفى و از سلاك مسالك صفاست ملاقاتش اتفاق نيفتاده و صحبتش دست نداده ازوست :
گريبان چاك و بر سر خاك بر دل دست و در گل پا * ميان عاشقان احوال من دارد تماشايى