است و الحق حكيمى است خبير و كليمى بصير دبيرى نيكوخط و مترسلى فاضل در علوم متداوله كامل نظم و نثرش خوب قصيده و غزلش مرغوب اخلاقش حميده و اوصافش گزيده از فحول شعراى بلندپايهء اين زمان است و معروف بلاد ايران سالها در شيراز و مدتها در تهران مجالست و مؤانست داشتهايم و گاهى بر يكديگر شعر مىخواندهايم اكنون درگذشته رحمه اللّه .
در دفترى اين قصيده را كه مطلعش اين است دد برخاست ز مرغ سحر صفير - خيز اى ختنى ترك بىنظير كه سالهاست گفتهام سهوا به نام او نوشته ديدم همانا مشتبه گرديده است و سهو كردهاند .
بارى اين اشعار ازوست :
در شكايت از روزگار و عدم مساعدت طالع گفته
بازى گيتى برد ز كار مرا * خوار كند دور روزگار مرا
داشت ز راحت پيادهام چو بديد * بر به كميت هنر سوار مرا
از خرد و علم و نظم و نثر چه سود * هيچ نيفزوده زين چهار مرا
هيچ نبينم رخ ظفر چه بود * با سپه فتنه كارزار مرا
باغ خرد را منم بهار دريغ * كايچ نرويد ازين بهار مرا
قدر شعيرم نمانده در بر خلق * تا شده اين شاعرى شعار مرا
در صفت فضل خزان و مدح وزير سلطان گفته
بر سر سبزه مى سرخ فرا ده كه دگر * مهرگان باز درآمد سپس شهريور
بيش مى نوش چو بينى اثر باد خزان * فرش مينا همه بسترد و بگسترد به زر
بر گل و سبزه همىدون به غنيمت مىنوش * كه نماند به همهسال گل تازه و تر
سطح پيروزه نمودى ز مطر ابر بهار * كهرباگون شود آن سطح به آبان ز مطر
باغ را از اثر باد هزاران خطر است * هم ازو داشت به نور و ز دوصد گونه خطر
گر گل و سبزه بپژمرد به بستان چه غم است * شادمان باش كه انگور نو آورد به بر
سمن و سرخگل ار نيست ببين دو رخ سيب * كه رخى كرده چو خورشيد و رخى همچو قمر
بر فراز سلب زرين آبى به مثل * به برآورده بغلتاق نو آيين زو پر