تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
است و الحق حكيمى است خبير و كليمى بصير دبيرى نيكوخط و مترسلى فاضل در علوم متداوله كامل نظم و نثرش خوب قصيده و غزلش مرغوب اخلاقش حميده و اوصافش گزيده از فحول شعراى بلندپايهء اين زمان است و معروف بلاد ايران سالها در شيراز و مدتها در تهران مجالست و مؤانست داشته‌ايم و گاهى بر يكديگر شعر مىخوانده‌ايم اكنون درگذشته رحمه اللّه . در دفترى اين قصيده را كه مطلعش اين است دد برخاست ز مرغ سحر صفير - خيز اى ختنى ترك بىنظير كه سالهاست گفته‌ام سهوا به نام او نوشته ديدم همانا مشتبه گرديده است و سهو كرده‌اند . بارى اين اشعار ازوست :

در شكايت از روزگار و عدم مساعدت طالع گفته

بازى گيتى برد ز كار مرا * خوار كند دور روزگار مرا داشت ز راحت پياده‌ام چو بديد * بر به كميت هنر سوار مرا از خرد و علم و نظم و نثر چه سود * هيچ نيفزوده زين چهار مرا هيچ نبينم رخ ظفر چه بود * با سپه فتنه كارزار مرا باغ خرد را منم بهار دريغ * كايچ نرويد ازين بهار مرا قدر شعيرم نمانده در بر خلق * تا شده اين شاعرى شعار مرا

در صفت فضل خزان و مدح وزير سلطان گفته

بر سر سبزه مى سرخ فرا ده كه دگر * مهرگان باز درآمد سپس شهريور بيش مى نوش چو بينى اثر باد خزان * فرش مينا همه بسترد و بگسترد به زر بر گل و سبزه همىدون به غنيمت مىنوش * كه نماند به همه‌سال گل تازه و تر سطح پيروزه نمودى ز مطر ابر بهار * كهرباگون شود آن سطح به آبان ز مطر باغ را از اثر باد هزاران خطر است * هم ازو داشت به نور و ز دوصد گونه خطر گر گل و سبزه بپژمرد به بستان چه غم است * شادمان باش كه انگور نو آورد به بر سمن و سرخ‌گل ار نيست ببين دو رخ سيب * كه رخى كرده چو خورشيد و رخى همچو قمر بر فراز سلب زرين آبى به مثل * به برآورده بغلتاق نو آيين زو پر