تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨
هواپرست و خودپرست و حق‌پرست مىرود * گشادگى و تنگى و بلند و پست مىرود خوش آنكه او ازين جهان ز باده مست مىرود * نه جان به قيد كارها نه دل به بند بارها بيا بر اسب زين زنيم و بركشيم تنگ او * به دست باد تيزرو دهيم پالهنگ او تمام دشت بسپريم و آب و خاك و سنگ او * تهى كنيم دشت را ز غرم و كبك و رنگ او ز گورهاى دورگرد و آهوان شنگ او * ز صيد لاشه افكنيم هر طرف هزارها عنان دهيم اسبهاى تند تيزتاز را * كنيم باز پالهنگ يوز و چشم باز را رها كنيم تيزچنگهاى تند گاز را * شلال گوشهاى حلقه دم پا دراز را به بركشيم آتش‌افكنان نفت‌باز را * بيفكنيم رنگها و غرمها و سارها چو كار صيد ساز شد بخوان شراب‌دار را * بگو به ساغر افكند شراب خوشگوار را گر از سه جام بگذرى فزون مكن چهار را * كه بيش ازين چهارمى زيان دهد سوار را بران به نرمى اسب را يكى ببين بهار را * كه سالها چنين دمى كم افتد از بهارها چو روز شد تمام و رنگ آفتاب زرد شد * هوا به تيرگى فتاد و وقت باد سرد شد