ز دشت بايد آن زمان به حجره رفت و فرد شد * نشست پاى خم مى قدح گرفت و مرد شد
گرفت تيغ باده را به غصه در نبرد شد * به بند كرد ديو غم و زو كشيد بارها
سپس فروخت آتشى و گرم شد به پاى وى * نه بل دو آتش دگر ز روى يار و جام مى
دوران از آن شكارهاى سرخرنگ نرمپى * به سيخهاى چوب كرد زود زود و پى به پى
همى پياله دركشيد و هى نواله خورد هى * خورش به جان و تن رساند ازين گواره بارها
چو مغز گرم شد گرفت زلفكان يار را * سه چار بوسه داد زلف و لعل آن نگار را
ز بوسه كرد چاشنى شراب خوشگوار را * چو لعلش آبدار كرد لعل آبدار را
گرفت كلك و درنوشت مدح شهريار را * خدايگان روزگار و فخر روزگارها
امير عادل بزرگوار عز نصره * خدايگان عصر جا وز الزمان عصره
و لا يزال مشرفا على السماء قصره * و نايل على لا يرام حصره
متى يشد للقتال بالنطاق خصره * هزارها براند از ميان و صد هزارها
جز از پدرش از كسى چنين پسر شنيدهاى * و يا جز او براى كس چنين پدر شنيدهاى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 429
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٤٢٩