تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠
بزرگ‌زادهء جوان بدين هنر شنيده‌اى * ازو هرآنچه ديدى از كس دگر شنيده‌اى چو شعر داورى به مدح او شكر شنيده‌اى * اگر شنيده‌اى بگو كجا بود به يارها

و من غزلياته

در دل‌تنگ نخواهم كه هواى تو بود * حيفم آيد كه درين غمكده جاى تو بود چون سرم لايق همسايگى زلف تو نيست * چون سر زلف تو آن به كه بپاى تو بود گوييا خاصيتش تربيت ماه و پرى است * سرزمينى كه در آن نشو و نماى تو بود شانه را ديدم و ياد دل خود افتادم * كه معلق به سر زلف دوتاى تو بود
* * *
تو كه بر روى نكو زلف معنبر دارى * نوبهارى كه شب و روز برابر دارى بجز آيينه تو را هيچ نيايد در چشم * گر به رخسار خود آيينه برابر دارى

613 ذوقى بسطامى

نام شريفش ميرزا فتح اللّه و از انجاب و اطياب طايفه اعراب بنى عامر است كه به روزگارى دراز در آن ولايت رياست و ايالت داشته‌اند . وقتى از بسطام به هواى ملاقات خال خود حبيب اللّه خان عرب كه با فرمانفرماى مغفور شاهزاده حسينعلى ميرزا نسبت امى داشت به شيراز آمد و با فقير مؤلف مؤالفت گرفت و سالها به ملازمت شاهزادگان در شيراز بماند و در دولت خاقان مغفور محمد شاه مبرور قاجار ناچار به رى افتاد و به تهران زيست . من بنده نيز در اين شهر ارم به هركه مسقط الرأس من است بازگشتم و تا اكنون كه سال هجرى بر يك هزار و دو صد و هفتاد و اند برآمده متوقفم و وى سفرى چند به بلاد خراسان كرده پس از مدتى باز آمد و اكنون در دار الخلافه