دلم بسان پرىديدگان بشوريد است * مگر ز حلقهء زلف تو پا نهاده برون
كسى كه شعر نگفته است در تمامت عمر * قد تو بيند و طبعش همىشود موزون
مگر بدست تو افسون همىكند شانه * چنين كه مار ز سوراخها كشد بيرون
فى المسمط الربيعية
چه خرم است كشتزارها و سبزهزارها * دميده سبزه هر طرف به پاى جويبارها
گرفته كوه و دشت را ز هر كران شكارها * ز ميشها و غرمها و كبكها و سارها
گرفته ره بر آهوان ز هر طرف سوارها * سوارها گروهها و آهوان قطارها
ز پر كبك كوهها سمورپوش مىشود * همه خطوط مىشود همه نقوش مىشود
زمين ز پاى سرخشان بقمفروش مىشود * ز قاهقاهشان هوا پر از خروش مىشود
براى خندهشان زمين تمام گوش مىشود * روان به پيش كبكها دوان ز پى سوارها
كجايى اى نگار نازنين چه كار مىكنى * تو هيچ فكر خرمى درين بهار مىكنى
شراب مىخورى و گوش بانگ تار مىكنى * به كشت دشت مىروى برون شكار مىكنى
نشاط و خرمى ز سير سبزهزار مىكنى * بنفشه هيچ مىچنى كنار جويبارها
بيار مى كه وقت خرمى ز دست مىرود * چه غم ز نيستى خورى كه هرچه هست مىرود