تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 427

مساهمون:

ص٤٢٧
دلم بسان پرىديدگان بشوريد است * مگر ز حلقهء زلف تو پا نهاده برون كسى كه شعر نگفته است در تمامت عمر * قد تو بيند و طبعش همىشود موزون مگر بدست تو افسون همىكند شانه * چنين كه مار ز سوراخها كشد بيرون

فى المسمط الربيعية

چه خرم است كشتزارها و سبزه‌زارها * دميده سبزه هر طرف به پاى جويبارها گرفته كوه و دشت را ز هر كران شكارها * ز ميشها و غرمها و كبكها و سارها گرفته ره بر آهوان ز هر طرف سوارها * سوارها گروه‌ها و آهوان قطارها ز پر كبك كوهها سمورپوش مىشود * همه خطوط مىشود همه نقوش مىشود زمين ز پاى سرخشان بقم‌فروش مىشود * ز قاه‌قاهشان هوا پر از خروش مىشود براى خنده‌شان زمين تمام گوش مىشود * روان به پيش كبكها دوان ز پى سوارها كجايى اى نگار نازنين چه كار مىكنى * تو هيچ فكر خرمى درين بهار مىكنى شراب مىخورى و گوش بانگ تار مىكنى * به كشت دشت مىروى برون شكار مىكنى نشاط و خرمى ز سير سبزه‌زار مىكنى * بنفشه هيچ مىچنى كنار جويبارها بيار مى كه وقت خرمى ز دست مىرود * چه غم ز نيستى خورى كه هرچه هست مىرود
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 427 | رضا قليخان هدايت