اى موى تو آشفتهتر از كشور بىشاه * وى روى تو پاكيزهتر از دامن معصوم
هم چاشنى وصل تو از چشمهء تسنيم * هم بار و بر هجر تو از شاخهء زقوم
پيلى است سر زلف تو خرطوم فكنده * وز ابروى تو تيغ فروبسته به خرطوم
همواره دل خلق به خرطوم كشد پيش * وز حرص بيندازدش اندر بن خرطوم
باد از ختن زلف تو چون بار ببندد * صد قافلهء مشك برد تا دز خيشوم
گر عقل بسنجد به ترازوى تصور * بسيار بچربد به لبت نقطهء موهوم
گر شعلهء حسن تو بگيرد به دل شمع * بىشعلهء نار آب كند كالبد موم
جز بر لب لعلت نگرايد دل تبدار * گرچه نگرايد به عسل خاطر محموم
در شكايت از فضل و دانش و هنر گويد
نبود غير جنونم ز اكتساب فنون * كه الجنون فنون گفت الفنون جنون
در آن زمانه فتادم كه در ميانهء خلق * هنر قلادهء لعن است و باهنر ملعون
نه كار بسته به كسب هنر گشوده شود * نه رنگ قير سپيد از معونت صابون
هزار جامهء زر خويش كهنه كرد پليد * هنوز خرقهء پشمين دانشى در هون
در اين زمانه كه ماييم در هنرمان نيست * مگر به سعى قلم در هنر بيابى نون
نيافت كار قلم هيچ آب و رنگ ارچه * به هفت رنگ برآمد بسان بوقلمون
متاع فضل خريدم به دور عهد شباب * زهى كسادى كالا و بائع مغبون
بسا شبا كه به فكرت به روز آوردم * بسان قاتل محبوس و مفلس مديون
بخفت ماهى و من همچنان فرورفته * به قعر بحر هنر همچو ماهى ذو النون
كدام فضل من است آنكه با امل همراه * كدام شعر من است آنكه با عطا مقرون
ز قدردانى كس قدر شعر من نفزود * چنان كه قدر قران از قرائت قالون
بس است داورى اين گفتهء ملالانگيز * بيا طريق غزل گير كالجنون فنون
و له ايضا
به حلقهء سر زلفت دلى كه شد مفتون * برون ز حلقه نيارد شدن به هيچ افسون