تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦
اى موى تو آشفته‌تر از كشور بىشاه * وى روى تو پاكيزه‌تر از دامن معصوم هم چاشنى وصل تو از چشمهء تسنيم * هم بار و بر هجر تو از شاخهء زقوم پيلى است سر زلف تو خرطوم فكنده * وز ابروى تو تيغ فروبسته به خرطوم همواره دل خلق به خرطوم كشد پيش * وز حرص بيندازدش اندر بن خرطوم باد از ختن زلف تو چون بار ببندد * صد قافلهء مشك برد تا دز خيشوم گر عقل بسنجد به ترازوى تصور * بسيار بچربد به لبت نقطهء موهوم گر شعلهء حسن تو بگيرد به دل شمع * بىشعلهء نار آب كند كالبد موم جز بر لب لعلت نگرايد دل تب‌دار * گرچه نگرايد به عسل خاطر محموم

در شكايت از فضل و دانش و هنر گويد

نبود غير جنونم ز اكتساب فنون * كه الجنون فنون گفت الفنون جنون در آن زمانه فتادم كه در ميانهء خلق * هنر قلادهء لعن است و باهنر ملعون نه كار بسته به كسب هنر گشوده شود * نه رنگ قير سپيد از معونت صابون هزار جامهء زر خويش كهنه كرد پليد * هنوز خرقهء پشمين دانشى در هون در اين زمانه كه ماييم در هنرمان نيست * مگر به سعى قلم در هنر بيابى نون نيافت كار قلم هيچ آب و رنگ ارچه * به هفت رنگ برآمد بسان بوقلمون متاع فضل خريدم به دور عهد شباب * زهى كسادى كالا و بائع مغبون بسا شبا كه به فكرت به روز آوردم * بسان قاتل محبوس و مفلس مديون بخفت ماهى و من همچنان فرورفته * به قعر بحر هنر همچو ماهى ذو النون كدام فضل من است آنكه با امل همراه * كدام شعر من است آنكه با عطا مقرون ز قدردانى كس قدر شعر من نفزود * چنان كه قدر قران از قرائت قالون بس است داورى اين گفتهء ملال‌انگيز * بيا طريق غزل گير كالجنون فنون

و له ايضا

به حلقهء سر زلفت دلى كه شد مفتون * برون ز حلقه نيارد شدن به هيچ افسون
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 426 | رضا قليخان هدايت