تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
ور بهشتى را جوى در سينه باشد كينهء او * در ميان خلد آتش آورد در زينهارش هرچه او را خواهش ايزد آن‌چنان فرمود زيرا * كش نبوده خواهش الا كرده‌هاى كردگارش از ازل در دامنش دست توسل زد طبيعت * تا ابد سرمايهء هستى نهاد اندر كنارش ديدهء خورشيد را خاك در او كرد روشن * ور نه مىديدى عصاكش مىبرد در شام تارش از غبار موكبش آيينهء مه شد مصفا * ور نه هرگز از دم خورشيد ننشستى غبارش دامن همّت به تعمير بدن نالوده آرى * هيچ‌كس گوهر ندوزد بر لباس مستعارش بافت نساج فلك با عونش اين نيلىسرادق * ور نه ديرى بود مىديدى گسسته پود و تارش اختيار جمله هستى حق به دست او نهاده * چون نبوده نيم‌جو بر هستى خود اختيارش

در صفت خط محبوب گويد

اى لشكر چين تاخته در مملكت روم * و آشوب درافكنده در آن مرز و در آن بوم روم از طرف مغرب و چين از جهت شرق * همسايه شده چين تو با مملكت روم آن پادشه روم تو زى پادشه زنگ * بر صفحهء ديبا رقمى ساخته مرقوم زودا كه سپاه از طرف زنگ بيايد * مغلوب شود لشكر چين زان سپه شوم در يكدگر افتند و شود كشور رويت * ويرانه همه ز امد شد آن لشكر مشئوم آن پادشه زنگ تو از كينه بپوشد * بر پادشه روم تو پيراهن مسموم تو نصرت رومى كنى و تيغ برآرى * يك جا كنى آن لشكر زنگى را معدوم