ور بهشتى را جوى در سينه باشد كينهء او * در ميان خلد آتش آورد در زينهارش
هرچه او را خواهش ايزد آنچنان فرمود زيرا * كش نبوده خواهش الا كردههاى كردگارش
از ازل در دامنش دست توسل زد طبيعت * تا ابد سرمايهء هستى نهاد اندر كنارش
ديدهء خورشيد را خاك در او كرد روشن * ور نه مىديدى عصاكش مىبرد در شام تارش
از غبار موكبش آيينهء مه شد مصفا * ور نه هرگز از دم خورشيد ننشستى غبارش
دامن همّت به تعمير بدن نالوده آرى * هيچكس گوهر ندوزد بر لباس مستعارش
بافت نساج فلك با عونش اين نيلىسرادق * ور نه ديرى بود مىديدى گسسته پود و تارش
اختيار جمله هستى حق به دست او نهاده * چون نبوده نيمجو بر هستى خود اختيارش
در صفت خط محبوب گويد
اى لشكر چين تاخته در مملكت روم * و آشوب درافكنده در آن مرز و در آن بوم
روم از طرف مغرب و چين از جهت شرق * همسايه شده چين تو با مملكت روم
آن پادشه روم تو زى پادشه زنگ * بر صفحهء ديبا رقمى ساخته مرقوم
زودا كه سپاه از طرف زنگ بيايد * مغلوب شود لشكر چين زان سپه شوم
در يكدگر افتند و شود كشور رويت * ويرانه همه ز امد شد آن لشكر مشئوم
آن پادشه زنگ تو از كينه بپوشد * بر پادشه روم تو پيراهن مسموم
تو نصرت رومى كنى و تيغ برآرى * يك جا كنى آن لشكر زنگى را معدوم