چو ميدان سالها در وى خرد را با رگى شد پى * نه آخر داشت آغازش نه پيدا بود پايانش
ز يكسو كورهها بينى بتاب از نار جانسوزش * ز يكسو چشمهها بينى روان از آب حيوانش
به يك جا ياسمن گسترده بر فرش گل سرخش * به يك جا نيشتر سركرده از خار مغيلانش
در اين صحرا يكى دزد است چابكدست آتشپى * كه با اين پهن بيدا اى عجب تنگ است ميدانش
همه با نيش عقرب تيز كردستند چنگالش * همه با سم افعى آب دادستند دندانش
به كف تسبيح و با بند گريبان سخت زنارش * به تن احرام و از خون شهيدان سرخ دامانش
هزاران چاه را سربسته بر آن سبزه كاريده * بكشتش پاى ننهادى كه افتادى به زندانش
كماندارى است زرقا چشم آرش تير رستم فش * كه آمد بر نشان پيش از نظر بر نيش پيكانش
بنازم پهلوانى را كه با يك زخم مردانه * به هم به شكست خودش را ز هم بگسيخت خفتانش
كه است آن دزد نفس شوم و آن مرد احمد مرسل * كه جز آن نامور گردى نباشد مرد ميدانش
بسى باهم بپيچندند در غار حرا و آخر * چنان زد بر زمين او را كه درهم كوفت ستخوانش
ز كوه بوقبيسش بارها افكنده بود ارنه * حمايت كرد جبريلش رعايت كرد يزدانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 423
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٤٢٣