تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
بسى نماند كه قارون سر آورد بيرون * ز خاك و ناقهء صالح برون جهد ز حجر بخار چون پسر برخيا مر اين كره را * چو تخت شاه سبا بر به باد داد گذر شكست كوه و افق بر نشيب شد چندان * كه هر دو قطب به يكباره آمدم به نظر ز سمت مغرب عقرب طلوع ناكرده * كه از نواحى مشرق دميد دو پيكر بياض شعر مرا آن‌چنان به هم بگسيخت * كه نظمها همه شد نثر و ريخت در دفتر به جمله قرآن يك صفحه نيست نامغلوط * ز بس‌كه ريخته اعرابهاش زير و زبر چو گرگ گرسنه خاك‌سيه دهان بگشاد * بخورد ز آدميان سيزده هزار نفر چه خانه‌ها كه در آن صد نفر فزون و يكى * برون نرفت كه آرد ز اهل خانه خبر بجز دورنگ سياه و سپيد نيست لباس * به پيكر غنى و مفلس از گروه بشر سياه‌پوش يكى نيمه بر فراز زمين * سپيدپوش دگر نيمه زير خاك اندر تمام آكل و مأكول گشت مردم و خاك * كه خورد هريك ازين هر دونيم از آن ديگر ز مردگان كفن‌پوش صحن گورستان * چو عرصهء عرفات است و محرمان حجر تمام ساكن و از جنبش زمين بينى * همه به هروله چون حاجيان مروه سپر مگر نعيم و جحيم دگر پديد آرد * خدا به كيفر و پاداش مؤمن و كافر و گرنه اين همه كز خلق مرد پندارم * كه نى دگر به جنان جاى ماند و نى به سقر

در نعت حضرت ختمى مآب صلى الله عليه و آله

يكى بيد است اين دنيا كه پيدا نيست پايانش * هزاران قافله هر سو دوان اندر بيابانش قضا چابك‌سوارى تندرو بر بادهء قدرت * ز گوى آسمانش گوى و از تقدير چوگانش همى با صولجان اين گوى را دايم بگرداند * ولى هرگز نمىآرد برون بردن ز ميدانش ز سرحد قدم تا حد در بند عدم بينى * حدوث از پيش و اندر پى بنه خرگاه امكانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 422 | رضا قليخان هدايت