علوم نقاشى نيز مهارتى حاصل كرده . در زمانى كه فقير در شيراز بود و غالبا مجلس ميرزاى وصال رحمه اللّه مىرفت وى پانزدهساله بود اكنونش سى و پنج سالست و در ايام توقف تهران از ملاقاتش حرمان روى داده . اين اشعار نمونه از قدرت طبع ايشان است :
شبى كشيده به رخسار نيلگون معجر * به قير روى فروشسته تودهء اغبر
هوا گره به جبين و ستاره خاكآلود * افق دريده گريبان زمين سياه به سر
چراغها همه خاموش و حجرهها تاريك * دماغها همه پر خواب و ديدهها بىدر
نه هيچ بيدار اندر فراخناى زمين * نه هيچ روغن اندر چراغدان قمر
من و سه چار تن از دوستان يك دل خويش * به خواب خفته به راحت به گوشهاى اندر
قريب آنكه برآيد زبانهء خورشيد * به گاه آنكه بميرد فتيلهء اختر
چنان به لرزه درآمد زمين كه گفتى خاك * بشد ز مركز خود سوى مركزى ديگر
نعوذ باللّه خارا شكاف زلزلهيى * مهيب و نعرهزن و خانهكوب و خارادر
هزار كوه به يكباره گفتى از سر جاى * بلند گشت و بيفتاد بر سر كشور
بسى نماند كه دندان برون جهد ز دهان * ز زور زلزله و چشمها ز كاسهء سر
ز تنگناى حصار از مخافت انبوه * دويد طفل برون از مشيمهء مادر
ز پاى جستم و كردم يقين كه اسرافيل * دميد صور و به پا شد كشاكش محشر
شتاب كردم و رفتم ز حجره چندين بار * به جانب در و ديوار ره نداد به در
همىدويدم و سنگ از قفاى من مىريخت * چنو شب عقبه از قفاى پيغمبر
حصار خانه چنو منجنيق سنگانداز * فشاند سنگ و به من برنماند راه مفر
بايستادم و ديدم كه شد ز هر جانب * زمين چو كشتى لنگر گسسته زير و زبر
ز زور زلزله سر تا به پاى در جنبش * حصار خانه چو رقاصههاى بازيگر
بسان استن حنانه استن خانه * همىدرآمد در نالههاى زير و زبر
به يكدو لرزه به هم برشكست كوه چنان * كه آبگينهء خالى ز پتك آهنگر
ز پيچوتاب زمين گرد يكدگر پيچيد * چنارهاى قوى همچو شاخ نيلوفر
فتاد چندان جنبش به جوهر اجسام * كه شد قوام برون از طبيعت جوهر
به نيمهء شب تار آنچنان زمين بشكافت * كه مهر تافت از آنسوى تودهء اعنبر