تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧

607 درويش قاينى

سالها در اصفهان ساكن بوده اين شعر ازوست :
من و رقيب نشستيم هر دو بر سر راهت * به جانب كه فتد تا ز راه لطف نگاهت

608 دامى همدانى

از فضلا و مدرسين عهد خود بوده در يك هزار و يك‌صد و هفتاد و سه رحلت نموده
دگرانت نگرانند و من دل‌نگران * نتوانم نگرم در تو ز بيم دگران رخ به پيران و جوانان بنما تا گسلند * پدران از پسران و پسران از پدران
* * *
به دير و كعبه دعوى تمامى مشنو از ياران * كه نه مستند مستان و نه هشيارند هشياران
* * *
حال هيچ آشنا نمىپرسى * يا همين حال ما نمىپرسى

609 درياى چارمحالى اصفهانى

نامش لطف اللّه خلف الصدق ميرزا عبد الوهاب متخلص به قطره است كه احوال و اشعارش در مقام خود خواهد آمد . از به دو جوانى پاى در دايرهء شاعرى نهاده و زبان به مداحى گشاده
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 417 | رضا قليخان هدايت