تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
كه شد ز ژاله چمن پركواكب روشن * كه شد ز لاله زمين پرجواهر مكنون

و له

دردا كه در زمانه نديدم ز آدمى * يك آدمى كه آيد ازو بوى مردمى همدم به ديو و دد شو و هرگز دلا مكن * از مردم زمانه تمناى همدمى نبود عجب اگر ز غلطكارى جهان * شب اشهبى همىكند و روز ادهمى گيرم كه هردمى به تو عيشى شود نصيب * آخر تو را چه حاصل از عيش يك‌دمى رستم ستم به پارهء تن كرد و يك‌تنه * آباى هفتگانه به من كرده رستمى فخرم همين بس است كز ابناى روزگار * هستم ز خيل فاطمى و جيش هاشمى ليكن كنون ز كينهء دجال سيرتان * بىقدر جيش هاشمى و خيل فاطمى

غزليات

تا همم منت نهد بر جان هم از رشكم كشد * آمد و از من نشان غير را پرسيد و رفت
* * *
در فراقم بيم مرگ و در وصالم رشك غير * اين قدر اى كاش كار عاشقى مشكل نبود
* * *
بيا اى صرصر غم خاورى را بر سر بالين * كه برق جلوه‌گر گر سوختش خاكسترى دارد
* * *
دولتى بود كه خون شد دل ديوانه ما * ور نه ما را ز غم عشق تو رسوا مىكرد
* * *
گل به گلزار و به فرياد بود بلبل زار * آه از آن لحظه كه رو جانب بازار كند
* * *
همان دستى كه در سر مىزدم در زندگى از تو * به زير خاك اكنون بىتو بر جيب كفن دارم
* * *
با آنكه دانم دشمنى جاى تو در دل داده‌ام * مهمان صاحبخانه كش در خانه منزل داده‌ام
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 415 | رضا قليخان هدايت