دشت در دشت همى تا نگرى آذرگون * ملك در ملك همى تا گذرى فروردين
چهرهء امن چو رخسار كريمان روشن * جبههء فتنه چو ابروى لئيمان پرچين
مرغ اندوه به سيمرغ بود همآغوش * آتش فتنه به اكسير بود هم بالين
هرچه يا بى همه شادى بفراز و به نشيب * هرچه جويى همه خوبى به يسار و به يمين
اين همه از مدد بخت جهاندار زمان * اين همه از اثر عدل شهنشاه زمين
مايهء فتح و ظفر فتحعلى شه كه مدام * هست با رايت او آيت اقبال قرين
جيب او مشرق و مهرى است از آن كرده طلوع * دست او مخزن و كانى است در آن گشته دفين
فقر ناكرده سؤال از كف جودش لبيك * جرم ناكرده دعا از لب عفوش آمين
شير از معدلتش رنجه شود از روباه * كبك با تقويتش پنجه زند با شاهين
بر درش تاخته از اطراف رسولان جليل * در برش آمده ز اكناف سفيران گزين
اين چه آورده ز داراى فلان مرز كلاه * آن چه آورده ز سلطان فلان بوم نگين
آن همى لابه كند از غم بىنظمى روم * اين همى مويه كند از پى ويرانى چين
شه چو گردون و مر او راست بسى اختر سعد * شه چو درياى و مر او راست بسى دُرّ ثمين
همه با خنجر زال و همه با صارم سام * همه با زور ينال و همه با فَرّ تكين
آن نويسد كه گرفتيم در كالنجر * اين نگارد كه گشاديم در قسطنطين
خاصه عباس شه آن قوت سرپنجهء ملك * كه شد از تيغ نزارش بدن فتح سمين
دشت در دشت اگر لشكر ازو يك شمشير * كوه در كوه اگر حمله ازو يك زوبين
دست بر تيغ چو يازد ز خلايق تمجيد * روى در رزم چو آرد ز ملائك تحسين
و له ايضا
در آب گلشن و از كلك نقشبند بهار * نقوش آذر مىبين و صحف انگليون
كجاست زاهد تا بنگرد به گلبن و سرو * دگر فسانه نگويد ز طوبى و زيتون
هواى و خاك ز آسيب وى دو رنجورند * بهار بهر مداوايشان چو افلاطون
يكى ز قطرهء شبنم همىبريزد خوى * يكى ز شاخ شقايق همىبگيرد خون
مگر ز چرخ فروريخت ثابت و سيار * و يا ز خاك برآمد دفينهء قارون