هندو چو ز جان رست در آذر بودش جا * بااينهمه جان هندوى زلف تو در آذر
بوسى ز لب لعل تو ما راست تمنا * كم گيريكى گوهر از آن حقهء جوهر
آموز گهر بخشى از دست شهنشاه * نىنى غلطم نيست تو را اين همه گوهر
تيغ وى و خصم او چون شعله و خاشاك * خصم وى و عزم او چون پشه و صرصر
ظلم فلك و عدل ملك شبنم و خورشيد * گر ز ملك و فرق فلك خاره و ساغر
جمشيد اگر اين همه آرايش عيدى * در خواب بديدى شدى از عقل سبكسر
كى اين همه رويينهخمش بود به درگاه * جوشنده چو تنين و خروشنده چو تندر
كى اين همه آيينه رخش بود به خرگاه * تابنده چو خورشيد و فروزنده چو اخگر
و له ايضا
عالم خراب گشت ز توفان چشم من * جز دل كه بر قرار چو كانون پيرزن
برداشت پوست از رخم اين ديده از سرشك * بنمود رخنه در دلم آن غمزه از شكن
آن غمزهء پرآفت و اين ديدهء پرآب * طرار نقيبزن شد و غسال جامه كن
زلف دراز بر لب لعلت نهادهاى * مارى سياه مهرهء خود برده در دهن
خطاف زرد مهره شناسد به امتحان * مىپرس زردى رخم از زلف خويشتن
آن زلف شبمثال و بناگوش همچو صبح * در بامداد سنبل و در شامگه سمن
زلف تو يا كه آيتى از ظلمت حواس * چشم تو يا كه جوهرى از فتنهء زمن
در چشم ناز و خواب و مى و مستى و غرور * در زلف پيچوتاب و خم و حلقه و شكن
با صد هزار تعميه از تنگى دهان * دارم بسى سخن كه نگنجد در آن سخن
مانا چكيده است از آن لعل آبدار * آبى كه جمع آمده در آنچه ذقن
خط تو يا بنفشه و ريحان و شنبليد * قد تو يا صنوبر و شمشاد و نارون
از خط و روى و لون و قد و پيكر لطيف * ريحان و سورى و سمن و سرو و نسترن
كار كمند كاكل تو دوست افكنى است * باشد كمند شاه جهانبان عدو فكن
در مدح خاقان مغفور جنت آرامگاه فتحعلى شاه قاجار
شده از عدل شه آراسته تا روى زمين * گيتى از فخر زند طعنه به فردوس برين