بت عارضت با چليپاى زلفت * مرا كرده از دين برى راهبآسا
اگر بر چليپا بود هيئت بت * چرا پس تو را هست بر بت چليپا
بود چشم مست تو مانند نرگس * كه هم بادهنوش است و هم ناتوانا
كم افتد خورد باده بيمار گويى * كه بيماريش را بود مى مداوا
خطت بر رخت يا بود هاله بر مه * و يا گشته يك جا شب و روز پيدا
و يا زير سنبل بود لاله پنهان * و يا روى گل سبزه باشد هويدا
و له ايضا
عروس مهر چون آراست بر سر زرفشان معجر * نهان شد شاهد مه در حجاب نيلگون چادر
فروشد جاه جم آمد برون آيينهء بيضا * فلك طى كرد رسم جم گرفت آيين اسكندر
رسيد اين شعلهء رخشان و شد افسرده صد مشعل * دميد اين لالهء نعمان و شد پژمرده صد عبهر
عجب دارم كه نبود بيضهيى را بالوپر اما * گرفت اين بيضهء بيضا جهان در زير بالوپر
بود نيلوفر اندر چشمهء آب و شگفتى بين * كه اكنون چشمهء آتش برون آمد ز نيلوفر
در تهنيت عيد سعيد سلطانى و ستايش حضرت خاقانى نور الله مضجعه
زد چتر طرب عيد چو طاوس همافر * اى ترك بيار آن مى چون خون كبوتر
تو ساقى رندان و منم رند قدحنوش * مى راحت پيران و منم پير معمر
بر چهرهء چون روز تو آن زلف شبآسا * افتاد كه گرديد شب و روز برابر
جانها همه در چنبر زلف تو گرفتار * هندوبچهيى جان جهان بسته به چنبر