تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩

و له

چو مدح خواجه سرايند و او سكوت كند * چنان بود كه كسى مرده را كند تلقين قضا بگو كه به كينم كشيده دار كمان * قدر بگو كه به قصدم گشاده دار كمين من اين مخدره كان را كه يادگار منند * ز به دو فطرتشان تا به روز بازپسين كشيده‌ام همه دم تا بلوغ در آغوش * نشسته‌ام همه‌شب تا به روز بربالين نتيجه مىندهد ازدواجشان با غير * كه دختران همه بكرند و شوهران عنين به خوابگاه وشاقان شه فرستادم * كه خود بهشت سزد جلوه‌گاه حور العين سحاب‌سان نه بدان فطرتم كه از هر بحر * گهر ستانم و ريزم به هر سلالهء طين قسم به خالق شعرى كه شعر من هرگز * نديده چهرهء مضمون غير در تضمين به دزدى خزفم رغبتى نه زان كه مرا * خزينه پرگهر است و خزينه‌دار امين به قرص سفرهء خود قانعم ز گندم و جو * به صيد بازوى خود راضىام ز غث و ثمين

و له ايضا

صبح است و در طرف چمن بلبل نواخوان آمده * بر شاخ سرو و نارون قمرى در افغان آمده هم دلگشا گلشن شده هم مرغ دستان‌زن شده * هم شمع گل روشن شده هم غنچه خندان آمده افلاك چرخ آفاق چه دلوى دو از وى مهر و مه * زير و زبر بيگاه و گه اين رفته و آن آمده زان دلو و چه از كهكشان رودى است در گردون عيان * زان كشتزار آسمان زين گونه ريان آمده گردون مگر از مردمى در مدح دارا زد دمى * كز گوهر انجم همى آگنده‌دامان آمده

و له ايضا

زن‌آقا دهد به مهمان دوغ * چه كند نيستش جز اين در مشك
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 409 | رضا قليخان هدايت