تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
بهريك جرعه كه آزار كسش در پى نيست * زحمتى مىكشم از مردم نادان كه مپرس
* * *
دلبرم شاهد و طفل است و به بازى روزى * بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش
* * *
نگويمت كه همه‌ساله مىپرستى كن * سه ماه مى خور و نه ماه پارسا مىباش
* * *
اگر شراب خورى جرعه‌اى فشان بر خاك * از آن گناه كه نفعى رسد به غير چه باك
* * *
سخن درست بگويم نمىتوانم ديد * كه مى خورند حريفان و من نظاره كنم
* * *
حاشا كه من به موسم گل ترك مىكنم * من لاف عقل مىزنم اين كار كى كنم
* * *
چنين قفس نه سزاى چو من خوش‌الحانى است * روم به روضهء جنت كه مرغ آن چمنم

و له ايضا

پدرم روضهء رضوان به دو گندم بفروخت * ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم
* * *
شهرى است پركرشمه و خوبان ز شش‌جهت * چيزيم نيست ور نه خريدار هر ششم
* * *
لبت شكر به مستان داده چشمت مى به مىخواران * منم كز غايت حرمان نه با آنم نه با اينم
* * *
روز عيد است و من امروز درين تدبيرم * كه دهم حاصل سىروزه و ساغر گيرم
* * *
يا رب امان ده تا باز بيند * چشم محبان روى حبيبان آن گل كه هردم در دست خارى است * گو شرم بادت از عندليبان
* * *