تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
رشتهء تسبيح گر بگسست معذورم بدار * دستم اندر ساعد ساقى سيمين ساق بود در شب قدر ار صبوحى كرده‌ام عيبم مكن * سرخوش آمد يار و جامى در كنار طاق بود سايهء معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد * ما به دو محتاج بوديم او به ما مشتاق بود
* * *
نقدها را بود آيا كه عيارى گيرند * تا همه صومعه‌داران پى كارى گيرند مصلحت ديد من آن است كه ياران همه كار * بگذارند و خم طرهء يارى گيرند
* * *
حسن عالم‌سوز او چندان‌كه عاشق مىكشد * فرقه ديگر به عشق از خاك سر برمىكنند
* * *
فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد * شرمنده رهروى كه عمل بر مجاز كرد
* * *
در خم زلف تو آويخت دل از چاه ذقن * آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد
* * *
بس تجربه كرديم درين دير مكافات * با دردكشان هركه در افتاد برافتاد
* * *
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم * كه گاه‌گاه بر او دست اهرمن باشد
* * *
از مروت نبود دور گرش پرسد حال * پادشايى كه به همسايه گدايى دارد خبر بلبل اين باغ مپرسيد كه من * ناله‌اى مىشنوم كز قفسى مىآيد
* * *
بر سر تربت ما چون گذرى همت خواه * كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود برو اى زاهد خودبين كه ز چشم من و تو * راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود
* * *
گر بود عمر و به ميخانه رسم بار دگر * بجز از خدمت رندان نكنم كار دگر
* * *