تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
فشانده رشح هوا ژاله بر كلالهء گل * رهانده نكهت گل دامن از كف گلچين به سير باغ همانا كه مىكند آهنگ * سپهر مجد و كرم آفتاب دولت و دين ستوده فتحعلى شه كه شير رايت او * ربوده خواب به سطوت ز چشم شير عرين زمين دمى كه درآيد بلرزه دانى چيست * خيال او گذرد در ضمير گاو زمين سپهر خواست به ميزان شكوه او سنجد * گسيخت رشته و بينى شكافتش شاهين خميده‌قامت از آن مىرود چنين كه مباد * ز فرط قطره شود عطف دامنش خونين رعاف او به گه بامداد و وقت غروب * ببين به دامنش اندر بخ چشم عبرت‌بين زهى حدوث تو طراح كارگاه قدم * خهى گمان تو معمار شهربند يقين سياست تو به ياجوج فتنه سد سديد * حمايت تو به فوج شكسته حصن حصين مبارزان تو را گاه رزم و وقت نبرد * مجاهدان تو را روز جنگ و نوبت كين به سالخوردگى اندر چه جام باده چه خون * به خردسالگى اندر چه گاهواره چه زين به جمع و خرج دو روز ايادى كف تو * كفاف مىنكند دفتر شهور و سنين شبى به ساحل درياى مغربم خورشيد * ز در درآمد و بنشست با دلى غمگين به لابه گفت كه آخر ز من نپرسى هيچ * كه اى مربى دريا و كان چه حال است اين بگفتمش چه فتادت كشيد آهى و گفت * كزين بتر چه كه گردد توانگرى مسكين به قعر بحرم و زير زمين عفاك اللّه * ز دست خانه‌برانداز او نماند دفين به شه بگو كه بود خور به خاورى منسوب * چنان مكن كه شود خانمان خراب چنين خدايگان ملوك اى كه باد تا به ابد * به هرچه عزم تو دايم خدات يار و معين به آب كوثر و زمزم به حرمت طاها * به خاك يثرب و بطحا به عترت ياسين به خواجه‌يى كه طفيلش بود طفيل وجود * به خاتمى كه دو كونش بود به زير نگين به آستين تو كاعجاز را دروست كنف * به آستان تو كافلاك را بدوست يمين به آن هلال كه در آسمان زين شد راست * غروب آن ز يسار و طلوع آن ز يمين كه در ثناى بزرگان خرده‌بين عراق * خلاف شيوهء اصحاب باشدم آيين ز به دو حال از اينان طمع بريدستم * كه صعوه را نكند طعمه همت شاهين