تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
قهرمان فتحعلى شه كز ثريا تا سرى * فرق دان از پاى تخشش تا به فرق فرقدان قاهر بهرام قدرت قايد جمشيدفر * قادر پرويز شوكت داور دارا نشان اوج بخت ذوالجلال او منزه از حضيض * دور ملك لا يزال او مبرا از كران دست جودش مايهء دريا و كان دادى به باد * گر نبودى ابر فيضش دايهء دريا و كان هم طلوع موكب او كوكب فتح و ظفر * هم نزول رايت او آيت امن و امان
* * *
از جرم اينكه گشته مقابل به روى تو * از نيش غمزه خورده بسى نشتر آينه جا كرد بس‌كه خنجر مژگان به سينه‌اش * زان رو شكسته شد همه چون خنجر آينه نورى به تازه يافت رخت از غبار خط * روشن شود هميشه ز خاكستر آينه
* * *
در رزم تيغت را اجل صحراى سوزان يافته * در بزم دستت را امل درياى عمان يافته داد است بر عهد بقا ملك جهان بر تو خدا * ملكى كه با شرط فنا چندى سليمان يافته
* * *
اى لعل چو ياقوت مبرا ز تباهى * هم شادى و غم را تو فزايى و تو كاهى در ديده رخت از دهن تنگ صراحى * چون چشم خروس است عيان از لب ماهى در محفل مستان كه در آن نهى چو امر است * غير از تو نبود است كسى آمر و ناهى گويا لب مطرب ز تو در مجلس خسرو * گلگون رخ ساقى ز تو در محفل شاهى جمشيد گهرريز زمان فتحعلى شه * خورشيد جهانگير شهان ظل الهى
* * *
خوش آنكه در دم مرگم شوى ز ياريها * تو گرم خنده و من گرم جان‌سپاريها
* * *
همچون تو به عالم نتوان گفت كسى نيست * در آينه عكس تو به سيماى تو ماند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 406 | رضا قليخان هدايت