تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥

و له

اى فريدون فردا را در جمشيد جلال * اى فلك جنبش يم بخشش خورشيد جمال نير راى منير تو همان خورشيد است * كه خلل نيست مرا ورا ز افول و ز زوال روز هيجا كه بگريند با بدان ارواح * وقت غوغا كه بخندند به آمال آجال

و له ايضا

رخش صرصر تك در عرصهء ميدان رقاص * كوس رعد آوا بر پشت هيونان قوال خستگان را نفخات سخنت نفخهء روح * تشنگان را رشحات قلمت آب زلال گوش از لعل تو چيده است بسى در ثمين * چشم از كلك تو ديده است بسى سحر حلال مه ز نزديكى مهر است هلال اين عجب است * كه مرا دورى خورشيد رخت كرده هلال مكن آن‌قدر تغافل كه بنالم روزى * از تو بر پادشه ابر كف بحر نوال قدرت او شكند گاو زمين را گردن * هيبت او فكند شير فلك را چنگال حرص و آز از نعمش يافته بس استغنا * كان و يم از كرمش يافته بس استيصال تا گرفتار بود مهر و مه از گردش چرخ * به خسوف و به محاق و به كسوف و به زوال نير طالع فيروز تو ايمن بادا * ز افول و ز غروب و ز هبوط وز و بال

لغز در صفت شراب و مدح خاقان صاحبقران گويد

چيست آن آتش كه سيال است چون آب روان * آتشى محلول كابى منجمد دارد مكان اختر است اما نه آن اختر كه باشد با ظلام * آذر است اما نه آن آذر كه باشد با دخان پيكرى سوزان چو آتش گوهرى صافى چو عقل * اخگرى تابان چو اختر جوهرى روشن چو جان صاحب دور است و دورش را تسلسل در عقب * همچو دور دولت شاهنشه صاحبقران
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 405 | رضا قليخان هدايت