و له
اى فريدون فردا را در جمشيد جلال * اى فلك جنبش يم بخشش خورشيد جمال
نير راى منير تو همان خورشيد است * كه خلل نيست مرا ورا ز افول و ز زوال
روز هيجا كه بگريند با بدان ارواح * وقت غوغا كه بخندند به آمال آجال
و له ايضا
رخش صرصر تك در عرصهء ميدان رقاص * كوس رعد آوا بر پشت هيونان قوال
خستگان را نفخات سخنت نفخهء روح * تشنگان را رشحات قلمت آب زلال
گوش از لعل تو چيده است بسى در ثمين * چشم از كلك تو ديده است بسى سحر حلال
مه ز نزديكى مهر است هلال اين عجب است * كه مرا دورى خورشيد رخت كرده هلال
مكن آنقدر تغافل كه بنالم روزى * از تو بر پادشه ابر كف بحر نوال
قدرت او شكند گاو زمين را گردن * هيبت او فكند شير فلك را چنگال
حرص و آز از نعمش يافته بس استغنا * كان و يم از كرمش يافته بس استيصال
تا گرفتار بود مهر و مه از گردش چرخ * به خسوف و به محاق و به كسوف و به زوال
نير طالع فيروز تو ايمن بادا * ز افول و ز غروب و ز هبوط وز و بال
لغز در صفت شراب و مدح خاقان صاحبقران گويد
چيست آن آتش كه سيال است چون آب روان * آتشى محلول كابى منجمد دارد مكان
اختر است اما نه آن اختر كه باشد با ظلام * آذر است اما نه آن آذر كه باشد با دخان
پيكرى سوزان چو آتش گوهرى صافى چو عقل * اخگرى تابان چو اختر جوهرى روشن چو جان
صاحب دور است و دورش را تسلسل در عقب * همچو دور دولت شاهنشه صاحبقران