تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 403

مساهمون:

ص٤٠٣
صفاى او به سر آرد هواى بادهء صافى * هواى او به دل بخشد صفاى ساغر صهبا در آغوش نسيم آسوده گل بىپرده در گلشن * ولى در عشقبازى بلبل بىخانمان رسوا در آن وقتى كه پوشد گرد اغبر منظر گردون * در آن روزى كه نوشد خون احمر مركز غبرا فشاند برق شمشيرت شرر در خوشهء پروين * نشاند نعل شبديزت پرن در صخرهء ضما اگرچه در اشارات سخن قانون نظم من * ز نظم افكنده قانون شفاى بو على سينا ولى در مدح تو عاجز چو از انديشه نابخرد * ولى از مدح تو قاصر چو از آيينه نابينا به يثرب خوابگاه و تكيه‌گاه فرش را زيور * به فرش آرامگاه و تختگاه عرش را زيبا جناب قصر جاه اوست هر اوجى كه بر گردون * حباب بحر قدر اوست هر موجى كه در دريا ظهور دين پاكش جمله اديان و ملل را شد * چنان ناسخ كه جز اسمى نماند از رسمشان برجا بلى با ماه شد بىنور در شب كرمك روشن * بلى با مشك شد بىبوى در كف جوزك بويا

در مدح خاقان مغفور فتحعلى شاه نور الله مضجعه

چيست آن خورشيد كز وى آفتاب اندر حجاب * چيست آن گردون كه از وى آسمان در پيچ‌وتاب