صفاى او به سر آرد هواى بادهء صافى * هواى او به دل بخشد صفاى ساغر صهبا
در آغوش نسيم آسوده گل بىپرده در گلشن * ولى در عشقبازى بلبل بىخانمان رسوا
در آن وقتى كه پوشد گرد اغبر منظر گردون * در آن روزى كه نوشد خون احمر مركز غبرا
فشاند برق شمشيرت شرر در خوشهء پروين * نشاند نعل شبديزت پرن در صخرهء ضما
اگرچه در اشارات سخن قانون نظم من * ز نظم افكنده قانون شفاى بو على سينا
ولى در مدح تو عاجز چو از انديشه نابخرد * ولى از مدح تو قاصر چو از آيينه نابينا
به يثرب خوابگاه و تكيهگاه فرش را زيور * به فرش آرامگاه و تختگاه عرش را زيبا
جناب قصر جاه اوست هر اوجى كه بر گردون * حباب بحر قدر اوست هر موجى كه در دريا
ظهور دين پاكش جمله اديان و ملل را شد * چنان ناسخ كه جز اسمى نماند از رسمشان برجا
بلى با ماه شد بىنور در شب كرمك روشن * بلى با مشك شد بىبوى در كف جوزك بويا
در مدح خاقان مغفور فتحعلى شاه نور الله مضجعه
چيست آن خورشيد كز وى آفتاب اندر حجاب * چيست آن گردون كه از وى آسمان در پيچوتاب