تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
بانگ رعد افزون از حد و شمار آمد * هردم آواز كلنگان به قطار آمد صبحگه مهر چو بر چرخ سوار آمد * باغبان آمد و گفتا كه بهار آمد باد نرم آمد هر سوى چو جاسوسى * برهانيد به هرجا بد محبوسى رفت بهمنجنه با رايت منكوسى * اورمزد آمد با فرهء كاووسى با طرازى و درفش و علمى و كوسى * به‌سوى باغ خراميد چنان طاوسى آبها بنگر رخشنده به هر جويى * سبزه‌ها بنگر روييده بهر سويى شاخ سنبل به سر انداخته گيسويى * گيسويى سخت مجعد شده هر مويى از طرب مرغان در هايى و در هويى * هر طرف رنگى و هر سوى ديگر بويى غوك هر شام سر از آب بدركرده * چون جلاجل همه‌شب بانگ برآورده مرغ بشنوده و از غيرت صدمرده * تا سحر زير ستا ساخته در پرده باغ از سوسن پرترك سيه‌چرده * همه در نعمت و در ناز بپرورده

مسمط خزانى در تتبع طرز حكيم شصت كلهء دامغانى

چون آهن مصقول شد آن روى شمرها * چون جوزق محلوج شد آن كوه و كمرها ابر آمد و بربست بر اين گيتى درها * برف آمد و پوشيد حجرها و مدرها وان خاك كز اشكال بر آن بود اثرها * چونان دو كف راد تهى مانده ز اشكال در باغ به‌جا مانده نه گلنار و نه بيدى * در راغ بروييده نه لاله نه خويدى آن سبز قبا سرو كنون جامه سپيدى * نه پست و بلندى و نه پاكى نه پليدى نشنوده گل از بلبلكان هيچ نويدى * گويى كه ز گفتار زبان همگان لال نه تازه بنفشه به سمن‌زار دميده * نه آهوى دشتى ز سمن برگ چريده خوبان چمن شوخ‌گن و جامه دريده * هم بيد شده عريان هم سرو خميده دهقان را دو رود روان است ز ديده * بخراشد روى و بكند موى به چنگال چون بگذرد اين دو مه مانده ز زمستان * يك روز درآيد بگشايد در بستان بيند كه بهار آمده بر شادى مستان * تكيه زده چون شاهان بر تخت گلستان گشته عجمستان عربستان طربستان * گل آمده در وجد و سمن در شده در حال