در جوى كناران همگى گلبن رسته * غنچه چو عروسان همه در حجله نشسته
ابرش به سر از لؤلؤ صد رشته گسسته * شبنم ز رخش گرد به گلاب بشسته
هم بستر گل ياسمن و ورد و خجسته * نسرينش به پيش اندر خيريش به دنبال
چون شاهد نوشادى هر تاج خروسى * وان زرد گلان گردش با پوزش و بوسى
مانندهء مشاطه اكان كرد عروسى * نه هيچ غمى در دل و نه هيچ فسوسى
رعد از طرفى آمده با طبلى و كوسى * هم شاخ چو رقاصان هم مرغ چو قوال
از حنجره قمرى به نوا كرده چغانه * وز نايژه سارى بسراييده ترانه
لالهء چمنى را به كف آن سرخ چمانه * در رقص نهالان ز كنار و ز ميانه
هم باغ ز مرغان پر و هم شاخ ز لانه * هم دشت ز گوران پر و هم كوه ز اوعال
آن جوق كلنگان به هوا در پرش آيند * هر سوى چو صفهاى سواران بگرايند
يكيك به قطار اندر پرها بگشايند * وز پيش قلاووزان از خود بنمايند
هر لحظه بر آواى هياهو بفزايند * با همهمه و بانگ درآيند چو قفال
گيتى ار مىگردد دلجوى و دلارام * بستان عدنى گردد بشكفته و پدرام
وين گيتى آشفته همىگيرد آرام * وين عالم پژمرده شود نيك سرانجام
چون خاطر بوالقاسم داناى نكونام * نحرير نكوخوى نكوروى نكوفال
آن كو بغم اندر رخ او شادى بار است * گويى به جبينش در باغ است و بهار است
از نايبه واپس نرود اين چه سوار است * وز حادثه ويران نشود اين چه حصار است
چون سد سكندر به غمان در ستوار است * زيراكه بود سخت قوىراى و قوىبال
درويش ازو غير زر و سيم نديده * جز دانش دو گوش ز لفظش نشنيده
از جانب او باد خلافى نوزيده * زحمت ز وجودش به وجودى نرسيده
گنجشك ز پيش قدم او نرميده * ز اوتاد بود هركه چنين است و ز ابدال
باشد سمر اندر عرب از پيش سلامى * باشد مثل اندر عجم از نغز كلامى
او را بستايند چه نجدى چه تهامى * نثرش ز يمينى به و نظمش ز نظامى
ور زان كه بجويند چنويى به تمامى * جز زاينه و آب نيابندش تمثال
بر چتر فرازان سزدش دستدرازى * بر پيشنمازان رسدش پيشنمازى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 401
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٤٠١