تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
در جوى كناران همگى گلبن رسته * غنچه چو عروسان همه در حجله نشسته ابرش به سر از لؤلؤ صد رشته گسسته * شبنم ز رخش گرد به گلاب بشسته هم بستر گل ياسمن و ورد و خجسته * نسرينش به پيش اندر خيريش به دنبال چون شاهد نوشادى هر تاج خروسى * وان زرد گلان گردش با پوزش و بوسى مانندهء مشاطه اكان كرد عروسى * نه هيچ غمى در دل و نه هيچ فسوسى رعد از طرفى آمده با طبلى و كوسى * هم شاخ چو رقاصان هم مرغ چو قوال از حنجره قمرى به نوا كرده چغانه * وز نايژه سارى بسراييده ترانه لالهء چمنى را به كف آن سرخ چمانه * در رقص نهالان ز كنار و ز ميانه هم باغ ز مرغان پر و هم شاخ ز لانه * هم دشت ز گوران پر و هم كوه ز اوعال آن جوق كلنگان به هوا در پرش آيند * هر سوى چو صفهاى سواران بگرايند يك‌يك به قطار اندر پرها بگشايند * وز پيش قلاووزان از خود بنمايند هر لحظه بر آواى هياهو بفزايند * با همهمه و بانگ درآيند چو قفال گيتى ار مىگردد دلجوى و دلارام * بستان عدنى گردد بشكفته و پدرام وين گيتى آشفته همىگيرد آرام * وين عالم پژمرده شود نيك سرانجام چون خاطر بوالقاسم داناى نكونام * نحرير نكوخوى نكوروى نكوفال آن كو بغم اندر رخ او شادى بار است * گويى به جبينش در باغ است و بهار است از نايبه واپس نرود اين چه سوار است * وز حادثه ويران نشود اين چه حصار است چون سد سكندر به غمان در ستوار است * زيراكه بود سخت قوىراى و قوىبال درويش ازو غير زر و سيم نديده * جز دانش دو گوش ز لفظش نشنيده از جانب او باد خلافى نوزيده * زحمت ز وجودش به وجودى نرسيده گنجشك ز پيش قدم او نرميده * ز اوتاد بود هركه چنين است و ز ابدال باشد سمر اندر عرب از پيش سلامى * باشد مثل اندر عجم از نغز كلامى او را بستايند چه نجدى چه تهامى * نثرش ز يمينى به و نظمش ز نظامى ور زان كه بجويند چنويى به تمامى * جز زاينه و آب نيابندش تمثال بر چتر فرازان سزدش دست‌درازى * بر پيش‌نمازان رسدش پيشنمازى