تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
درهم آميخته و درهم پيوسته نگر * عرعر و سرو همى رسته در رسته نگر بيد بن را ز فزونى حركت خسته نگر * كه چنين گه بيمين افتد و گاهى به يسار ابر مىگريد بىآنكه كسش گرياند * برق مىخندد بىآنكه كسش خنداند رعد مىغرد بىآنكه كسش غراند * شاخ مىجنبد بىآنكه كسش جنباند لاله مىسوزد بىآنكه كسش سوزاند * همه ديوانه مثالند و همه شيفته‌وار گرد هر شاخ به پرواز دوصد عصفور است * همگى جفت‌طلب گشته و هر سو سور است بانگ قمرى پى آن سور به از ناقور است * پرش نحل بر اطراف كلان سنتور است نظر اندر رخ زيبا پسر ناظور است * كه به آرايش بستان بود امروز به كار ابر چون قافله به يلان كه ز هند آمده‌اند * همگى بار ز لؤلؤ و ز گوهر شده‌اند باد چون دزدان خود را بر پيلان زده‌اند * بار پيلان را يكباره همه بستده‌اند پيلبانان همه با دزدان در عربده‌اند * رعدشان بانگ و سنانشان بود از برق و شرار هيچ دم باز نياورده سخن ناگفته * پيلها را به هم انداخته و آشفته