درهم آميخته و درهم پيوسته نگر * عرعر و سرو همى رسته در رسته نگر
بيد بن را ز فزونى حركت خسته نگر * كه چنين گه بيمين افتد و گاهى به يسار
ابر مىگريد بىآنكه كسش گرياند * برق مىخندد بىآنكه كسش خنداند
رعد مىغرد بىآنكه كسش غراند * شاخ مىجنبد بىآنكه كسش جنباند
لاله مىسوزد بىآنكه كسش سوزاند * همه ديوانه مثالند و همه شيفتهوار
گرد هر شاخ به پرواز دوصد عصفور است * همگى جفتطلب گشته و هر سو سور است
بانگ قمرى پى آن سور به از ناقور است * پرش نحل بر اطراف كلان سنتور است
نظر اندر رخ زيبا پسر ناظور است * كه به آرايش بستان بود امروز به كار
ابر چون قافله به يلان كه ز هند آمدهاند * همگى بار ز لؤلؤ و ز گوهر شدهاند
باد چون دزدان خود را بر پيلان زدهاند * بار پيلان را يكباره همه بستدهاند
پيلبانان همه با دزدان در عربدهاند * رعدشان بانگ و سنانشان بود از برق و شرار
هيچ دم باز نياورده سخن ناگفته * پيلها را به هم انداخته و آشفته
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 398
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٣٩٨