تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
تن را بگزايد او كس را نگزايد * خس را بستايد او خود را نستايد از حالت خود هيچ‌كسى را ننمايد * جز پيرو دين هيچ نبود است و نبايد كس را بجز از بندگى او بنشايد * مير است اگر بندگى او بكند مار

مسمط اخرى در صفت ربيع و مدحت ملكزادهء رفيع

باغبانا به سرابستان اين دستان چيست * اين همه رنگ خوش و نغز به هر بستان چيست در ميان باغ و كنار اين صف سروستان چيست * اين همه عيش و نشاط و طرب مستان چيست با من اين راز نگويى هله اين دستان چيست * كه زمستان بگذشته است و رسيد است بهار نوعروسان چمن باز حلى بربستند * به سرابستان رفتند و به هم پيوستند غم يكديگر خورده بربنشستند * وز دى و سردى ايام زمستان رستند گويى از باده عروسان چمن سرمستند * كه چنين خوش‌حركاتند و چنين خوش‌رفتار چشم نرگس همى از ژالهء تر آب گرفت * زلف سنبل همى از باد سحر تاب گرفت سوسن تازه و تر رنگ ز مهتاب گرفت * سرخ‌گل رنگ رخ خود ز مى ناب گرفت گونه گلنار هم از گونهء سرخاب گرفت * زردگل بوى ز ند بستد و رنگ از دينار همگى صحن چمن سبزهء نورسته نگر * آن‌همه خيرى و شمشاد و سمن دسته نگر