تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
چندان‌كه دگر هيچ ازو روى نپوشد * بس خوب بود يار نكو روى وفادار غيرت برد از گل به چمن لالهء خودروى * از خشم پريشان كند اندر سر خود موى هم تيره نمايد دل و هم سرخ كند روى * زان سان كه به شنگرف نهى نقطه ز قيروى سر تازه بنفشه بنهد بر سر زانوى * كاين كار چرا كرده گل سرخ به بازار شبگير ز شخ رنگ بتازد به‌سوى دشت * در لاله و در خويد نمايد همه‌شب گشت مه منخسف آيد به پر كبكان در هشت * زين واقعه برخيزد ابر از طرف رشت از برق كند مشعله وز رعد زند طشت * تا آهوكان گم نكنندى ره كهسار گويى كه خروسان سحر خواب ندارند * ازبس‌كه پياپى به سحر بانگ برآرند ساعات شب و روز به مستان بشمارند * مستان به شبانگاه چو خوابى بگذارند از خواب برآيند و صبوحى بگسارند * اين است خروس سحرى را همه‌شب كار هدهد بسجود آيد صد بار به يك‌دم * وان تاج سرش گاه شود پيش و گهى كم با جامهء زرين كه ز مشك آمده معلم * از سجده نيارامد و يك‌دم نزدند دم گويى ز بر بلقيس آمد به بر جم * يا آنكه به باغ است درون قبلهء احرار آن سرور احرار كه اصل خرد آمد * آگه به همه حالت بر نيك و بد آمد چون جد و پدر راست رو و معتمد آمد * بر پاكى آباش نكو ترسند آمد سوگند به قرآن كه چو او لم يلد آمد * هم نيز نيايد به جهان چون او هموار كى فخر مر او را ز امير الشعرايى * چون فخر نيارد به اميرالامرايى هرگز ندهد تن به وزيرالوزرايى * در معنى او راست كبير الكبرايى زين پس بجز او راست ثنا هرزه‌درايى * از هرزه‌درايى به جهان بادم بيزار هرگز نرود كس ز در او به شكايت * ور زان كه رود عمر گذشتش به نكايت هر چيز كه كردند ازو خلق روايت * ديديم و رسيديم فزون بذر حكايت هرگز به حكايت نرسد كس به هدايت * هم نيز مگر لطف وى آيدش به ره يار شاد است به رخسار و ليكن نه به دل شاد * داد است ز كف جمله و ليكن ندهد داد باد است جهانيش ولى دين نبود باد * ز ابدال بود هركه چنين است وز اوتاد يكباره ز خود مرد و ديگرباره همىزاد * بىشبهه چنينند همه مردم هشيار