المسمط فى مديحى على سنن الاديب الفاضل المتقدم ابو النجم احمد بن يعقوب المنوچهرى
هنگام نشاط آمد و ايام بهار است * هرجا گذرى دشت پر از نقش و نگار است
باغ است و همه باغ پر از سرو و چنار است * راغ است و همه راغ پر از لاله عذار است
از عنبر و از مشك بخور است و بخار است * گويى به چمنزار بود طبلهء عطار
وقت شدن صحرا و آمد شد باغ است * كز لالهء نورسته به هر سوى چراغ است
وان تازهشقايق چو يكى سرخاياغ است * هركس نگرى عشق مر او را به دماغ است
عاشق پى معشوق به هر سو به سراغ است * جز عشق درين فصل به كس نيست سزاوار
بادام بنان سخت گران شد ز چغاله * سنبل فروآويخته بر دوش كلاله
مرغ است چو طفل از بر هر شاخ به ناله * ابر آمد و شيرش بچشانيد ز ژاله
لاله به كف آورد يكى سرخ پياله * وز حسرت آن شير دلش تيره شد و تار
كهسار پر از لاله شد و باغ پر از گل * آنجا همه كبك آمد و اينجا همه بلبل
آنجا همه آشوب است اينجا همه غلغل * طوطى همهشب بانگ زند در كه مازل
در كشت كسى را به چمن نيست تكاهل * مستان همه زى باغ شتابند به ناچار
در باغ نگر نحل كه يكلحظه نياسود * زين شاخ پرد بر ز بر شاخ دگر زود
چون برپرد او گويى بنواخت كسى رود * پاكيزه دهان چونكه ز شهد همه آلود
بر جانب كندو به شتاب آيد خشنود * آكنده كند كندو زان شهد به خروار
آن باد چو فراش برويد همه دم خاك * بس خيمه برافرازد و بس پرده زند چاك
وزبهر گل از خار كند روى زمين پاك * دهقان سوى باغ آيد بس چابك و چالاك
مانندهء جلادان برد گلوى تاك * خونها رود از اوى و شود زنده دگربار
چون زنده شود برگ كند مفرد مفرد * در پهلوى هر برگ يكى دسته زبرجد
روزى دوسه چون ماند بر رنگ زمرد * آنگاه شود سرخ به مانندهء بسد
چون مشك شود بويش و چون لعل شود خد * پس زود درآيد ز در باغ خريدار
بلبل ز غم گل به سحرگه بخروشد * وز نالهء او خون به دل لاله بجوشد
خواهد گل با او به وفا سخت بكوشد * از سر فكند چادر و چادر بفروشد