تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
تركان بهارى همه بر اسب سوارند * چون است كه همواره تو بر سرو سوارى بر سرو كسى صورت باغى ننگاريد * هرروزه تو بر سرو يكى باغ نگارى باغى كه در آن باشد بر نسترن تر * يك حلقه و صد حلقه گر آن را بشمارى يك حلقهء گويا شده از لعل بدخشان * صد حلقهء بويا شده از مشك تتارى يك حلقهء ياقوت و در آن لؤلؤ عمان * صد حلقهء مشكين و در آن عود قمارى

در تتبع حكيم احمد منوچهرى و صفت بهار و تخلص به مدح جناب ابو القاسم خان فروغ عم خود

آمد بهار و هر چمن گشته است همچون جنتى * بر ربع و اطلال و دمن گسترده هرگون نعمتى در باغها تمثالها بر راغها اشكالها * مانندهء اطفالها پيدا شده بىشهوتى چون مهر شد سوى حمل بر كوهسار و بر جبل * افكند از هرگون حلل و آورد هر سان دولتى وادى كه بد چون هاويه رسته است در يك ثانيه * الماسش از هر ناحيه ياقوتش از هر تربتى آن ناربن چون بازلى وان نارون چون محملى * امرود بنها را جلى بادام بنها رايتى لاله است بر طرف چمن لعلين‌رخ و زمردبدن * چونان رخان برهمن كز خمر گيرد حمرتى نرگس چنان جام زرى در كف زمردپيكرى * گردش به خونى زرگرى ز الماس كرده صنعتى ابر زبانى روهمى تند است و آتش‌خو همى * ليكن كنون هر سو همى هر شام بارد رحمتى