تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
بر آن سبزه‌اى چون زمرد ز لاله * فشاند ز هر سو همى بهرمانى تو گويى ز ياقوت رنگين هزاران * ببستند بر شاخ هر ارغوانى پراكنده شد ابر بر روى گردون * چنان چون يكى گلهء بىشبانى همى بانگ رعد آيد از هر كنارى * كه هر گله را هست بانگ و فغانى شبان آتش از برق دارد شبانه * كه واجويد از گله گويى نشانى چو درياست سبزه بر او بيد كشتى * ز عرعر كشيده بر او بادبانى ز باران به هر بام بحرى است گويى * كه رودى است جارى ز هر ناودانى

در ظهور و خروج حضرت خاتم الائمة صاحب الامر

ماهى علم زند همه با صورت نبى * شاهى قدم زند همه با بازوى على با قامتى كشيده و با رايتى رفيع * با جبهه‌يى گشاده و با چهره‌يى جلى قدرى چو آسمان و هويداش مرتفع * فرى چو آفتاب و درخشاش منجلى خالى كند جهان را از ظلم ظالمان * زيور دهد زمين را از قسط و عادلى با كافران مجاهد و با عاصيان عدو * با راستان مؤدب و از راستى ملى نپسندد از گشاده جبينان مذبذبى * بشناسد از سپيد نمايان سيه‌دلى دين خداى را بشناسد به عالمان * علم رسول را به در آرد ز مهملى ميزان نهد كه باز شناسند طالبان * غوغا ز كاردانى و نك را ز عاقلى از جنگ صلح جويد و از صلح زاهدى * وز زهد علم خواهد و از علم عاملى

و له

با من صنما چند چنين عربده دارى * ننشينى و با من حق صحبت نگذارى من هجر تو را بر خود رنجى بشمارم * تو رنج مرا بر خود گنجى بشمارى چون هيچ تو يك روز نيايى به بر ما * چونين همه‌شب غم را بر ما چه گمارى من ز آرزوى روى تو گريان چو خزانم * تو از طرب و شادى خندان چو بهارى حق دارى ازين خندان بودن چو بهاران * زيراكه تو سردفتر خوبان بهارى