تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
عزيزى و جميلى و منيعى و نبيلى * نه جوياى محيلى و نه گوياى محالى برى از همه عيبى و عرى از همه ريبى * تهى از همه كبرى و ملى از همه حالى به جان دارد حلمى و به دل دارد علمى * به لب دارد قولى و به كف دارد مالى يكى به هر رفيقى و يكى بهر شفيقى * يكى بهر جوابى و يكى بهر سؤالى بجز با قدم صدق نكردست خرامى * بجز بر صفت شرع نداد است مثالى هوس حلم ورا هيچ نبسته است به قيدى * هوا عقل ورا هيچ نكرده به عقالى الا تا كه نگشته است مسايى چو صباحى * الا تا كه نبود است صباحى چو زوالى همه دم به فلاحى و به هر شام و صباحى * بروحى چو رواحى و به مالى چو رمالى نه رايش به خطايى و نه عيشش به عنايى * نه جسمش به بلايى و نه جانش به كلالى رفيقش به عفافى و شفيقش به كفافى * حسودش به عقابى و عنودش به نكالى به هر سوى محبى است ورا باد هژبرى * به هر جاى حسودى است ورا باد شكالى

و له

همانا جهان گشته ديگر جهانى * كه چون آسمان گشته هر بوستانى