باد مشكين دم بنموده چمن را تبتى * گل ياقوتين آورده دمن را عدنى
آذرى باشد افروخته هر سو كلكى * صنمى باشد بنشاخته هرجا سمنى
سرخ هر لاله به سر بسته يكى دستارى * سبز هر شاخ به بر كرده يكى پيرهنى
طوطيانند به هر سو كه دمد ريحانى * طاوسانند به هرجا كه بود نارونى
نيزهها بينى هرجا كه بود سنبلهاى * خيمهها بينى هرجا كه بود نسترنى
مورد باشد ز زمرد چو به صفى علمى * تاك باشد ز زبرجد چو به چاهى شطنى
اين عجب بين كه كدو گشته زن حاملهيى * كه مر او را نه سرى هست و نه او را بدنى
يك شكم دارد آبستن و افكنده به پيش * وان شكم را نرهى نه شكنى نه عكنى
وين عجبتر كه در آن اشكم بىروزن او * تار زرين بتنيده است يكى كارتنى
بچهها دارد آويخته زان زرين تار * بچه بر تار نياويخت جز او هيچ زنى
نرگس تازه چنان شد كه گذارند به طبع * خرد فنجانى زرينه به سيمين لگنى
يا به پا سبز قبايى صنمى سيمعذار * وز بر چهرهء سيمينش زرين دهنى
تاك بر چفته به هم بافته چون چرخ كبود * به در آويخته زو خوشه چو نجم پرنى
شاخ رقاص بود برق چو آتشبازى * مرغ قوال بود رعد چنان طبل زنى
بوستانبان سوى باغ آمد و در كف داسى * بر كتف بيل نهاده چو يل پيلتنى
خار بنهاده به هر روزنهء ديوارى * آب بگشاده به هر مرزى و جوى و چمنى
گرد برگشت زمانى و بديد او ارمى * گفت اين خانه سزا باشد بر همچو منى
اينچنين خلدى در نيك دم و نيك زمان * بس سزا باشد منزلگه فخر زمنى
راست گفتارى مسعود رخى محمودى * خوب كردارى پاكيزه نهادى فطنى
عادلى باذلى و كاملى و معتدلى * منصفى منتصفى معتبرى مؤتمنى
در زمان خود برسان عزيز نسفى * در قران خود مانند اويس قرنى
نه به جيب همم او ز حوادث درسى * نه به ثوب عصم او ز محارم درنى
نگرفته است ورا در دم يارى كسلى * نه ربود است ورا درگه مردى و سنى
هرگز از عجب نكرد است به زيدى نگهى * هرگز از هزل نگفته است به عمروى سخنى
ملكى و متلبس به لباس بشرى * فلكى و متعين به علامات تنى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 388
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٣٨٨