فى التوحيد
زهى دادار حى فرد بىچون * تعالى شانه عما يقولون
منزه ذاتش از اين و كم و كيف * مبرا وصفش از چند و چه و چون
برون از جمله و در جمله اندر * درون هرچه و از هرچه بيرون
برون نه آنچنانكه جامه بر تن * درون نه آنچنانكه تن به اكسون
همه زو جملهء پنهان و پيدا * همه زو جملهء ايدون و آندون
كتاب عالمش را گر بخوانى * درون حرفى نه كم بينى نه افزون
حكيمان جهان بسيار خواندند * ز بقراط و ارسطو وز فلاطون
همى بر نقطهء اول الفوار * بخميدند همچون حلقهء نون
به دريا ماهيان غرقند ليكن * خبرشان نبود از آن دُرّ مكنون
به گوهر عاشق و پهلوى گوهر * به جيحون غرقه و جوياى جيحون
همه چون ماهيان اندر حجابيم * به عين خويش و در عينيم مغبون
همان بهتر كه ما بر آل طه * پناهيم از فريب ديو ملعون
بدان خزان دين و اصل بينش * گذاريم اينچنين اسرار مخزون
در مدح حضرت امير المؤمنين على ( ع ) گويد
از پى امروز دنيا وز پى فرداى دين * نيست جز مهرت پناهى يا امير المؤمنين
تا نخستين روز از مهر تو دل روشن نگشت * روشنى جانش فرونگرفت روز واپسين
مصطفى مجتبى را بودى از روز نخست * هم ولى و هم وصى و هم قرين و هم معين
رفتى اندر ديدهء دشمن كه كرد است آنچنان * خفتى اندر بستر احمد كه بوداست اينچنين