تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
قلم فضل در كفت چون تير * كمر چرخ بر درت چو كمان نكنى ظلم و نگسلى پيوند * بدهى مال و نشكنى پيمان معدن علمى و پناه امم * مصدر فضلى و سپهر امان باز اينك ز گردش گردون * فرودين آمد و برفت خزان باغ چون روى دلبران تازه * ابر چون چشم عاشقان گريان پرمشاعل شد است پندارى * بوستانها ز لالهء نعمان

و له

گلبرگ نهادى تو بر رخان * آيينه ببستى تو بر جبين آيينه كجا جفت ارغوان * گلبرگ كجا يار مشك‌چين مشك است تو را با قمر به هم * لعل است تو را با شكر عجين زنبور ميانى بدين سبب * دارى به دهان اندر انگبين بس جان كه تو فرموده‌يى خراب * بس دل كه تو بنموده‌يى حزين

فى المنقبة

زى باغ و راغ رو كه همى باغ و راغها * به گشت حالشان و نكو گشت كارشان بر بيدها همىنگر و بر خيامشان * بر سروها همىگذر و بر قطارشان رود و سرود بين به فراز و فرودشان * وادى و رود بين به يمين و يسارشان خاك از چمن گشوده ستبرق به پايشان * ابر از مطر نموده جواهر نثارشان گاه از زمرد است به تارك كلاهشان * گاه از زبرجد است به ساعد سوارشان از سنبل است طرهء پرپيچ و تابشان * از نوگل است عارض زيبا عذارشان از ارغوان هميشه بر آذر كبابشان * وز ناردان هماره به ساغر عقارشان هرگز از آن كباب نبينند سيرشان * چونان كز آن شراب نگيرد خمارشان مينا قماطشان شد و عنبر بساطشان * گوهر شعارشان شد و زمرد دثارشان بازيگران ستاده كران تا كرانشان * خنياگران نشسته هزاران‌هزارشان