قلم فضل در كفت چون تير * كمر چرخ بر درت چو كمان
نكنى ظلم و نگسلى پيوند * بدهى مال و نشكنى پيمان
معدن علمى و پناه امم * مصدر فضلى و سپهر امان
باز اينك ز گردش گردون * فرودين آمد و برفت خزان
باغ چون روى دلبران تازه * ابر چون چشم عاشقان گريان
پرمشاعل شد است پندارى * بوستانها ز لالهء نعمان
و له
گلبرگ نهادى تو بر رخان * آيينه ببستى تو بر جبين
آيينه كجا جفت ارغوان * گلبرگ كجا يار مشكچين
مشك است تو را با قمر به هم * لعل است تو را با شكر عجين
زنبور ميانى بدين سبب * دارى به دهان اندر انگبين
بس جان كه تو فرمودهيى خراب * بس دل كه تو بنمودهيى حزين
فى المنقبة
زى باغ و راغ رو كه همى باغ و راغها * به گشت حالشان و نكو گشت كارشان
بر بيدها همىنگر و بر خيامشان * بر سروها همىگذر و بر قطارشان
رود و سرود بين به فراز و فرودشان * وادى و رود بين به يمين و يسارشان
خاك از چمن گشوده ستبرق به پايشان * ابر از مطر نموده جواهر نثارشان
گاه از زمرد است به تارك كلاهشان * گاه از زبرجد است به ساعد سوارشان
از سنبل است طرهء پرپيچ و تابشان * از نوگل است عارض زيبا عذارشان
از ارغوان هميشه بر آذر كبابشان * وز ناردان هماره به ساغر عقارشان
هرگز از آن كباب نبينند سيرشان * چونان كز آن شراب نگيرد خمارشان
مينا قماطشان شد و عنبر بساطشان * گوهر شعارشان شد و زمرد دثارشان
بازيگران ستاده كران تا كرانشان * خنياگران نشسته هزارانهزارشان